۱۳٩٠/۱٠/٢٥
طاق نصرتش بهترین هدیه بود.

ساعت شش صبح دیدم فایده ای نداره به زود به خودم فشار بیارم که بخوابم، از اون شب ها نبود که بشه خوابید. جمعه پرزنتیشن نهایی ام توی شرکت بود و بیشتر از خودم بخاطر استادم دلم می خواست همه چیز خوب پیش بره و خوشحالش کنم. دلم یه خسته نباشی از ته دل می خواست بهش بگم و نمی تونستم چیزی بهتر از یه ارائه ی خوب تو شرکت واسش پیدا کنم.

بلند شدم لباس پوشیدم. همه چیز رو شب آماده کرده بودم. زود رفتم دانشگاه. تو پارکینگ ساعت 7.5 با استادم قرار داشتم. رأس 7.5 اومد. سیگارش رو روشن کرد. تو آینه دیدمش. ماشین رو قفل کردم و رفتم. صبح بخیر گفتم. تاریکی راه افتادم به سمت زیلاند. استانی که شرکت اونجاست.

توی راه از همه چیز حرف زدم. من استرس داشتم ولی حرف می زدیم و کم و بیش یادم می رفت. گاهی هم اسلایدها رو مرور می کردم. باید برای حدود بیست نفری که کم وبیش از من بیشتر بلد بودند موضوعی که یکسال و سه ماه رویش کار کردم و ارائه می دادم. یک ساعت پرزنت و بعد ارزشیابی. دلم نمره ی خوب می خواست ولی باز بیشتر دلم می خواست استادم خوشحال برگرده. خیلی این مدت زحمت کشید تا برنامه ام برنامه شد، گزارشم گزارش شد. می دونستیم یه چیزهایی خراب ه و کار نمی کنه. ولی باید دورشون می زدیم و به شرکت نشون می دادیم که گروهمون می تونه کار خوب ارائه بده. یه بخشی اش بخاطر مشکلات مالی گروه. به پول شرکت احتیاج داشتیم... بماند...

خورشید از پشت سرمون طلوع کرد. من تو فکر ملیتم بودم که مانع شده بود تو شرکت بمانم. که خیر چی بود و این مدت چطور گذشت. به اینکه شرکتی که ممکن بود یک سال و سه ماه تویش می نشستم الآن سومین بار ه که دارم می رم تویش. جایی که این همه غریبه است می تونست مدتی خونه باشه... و به جلد زرشکی گذرنامه ام فکر می کردم.

رسیدیم. اتاق پرزنت آماده بود. اسلایدها رو چک کردم. همه چیز خوب بود. پنج شش نفری که از اسپانیا و سویس و کانادا قرار بود شرکت کنند اومدند توی کنفرانس تلفنی. وقت بخیر گفتیم و آدم هایی هم که حضور فیزیکی قرار بود داشته باشند همه اومدند.

همه چیز خوب پیش رفت. سوال ها رو جواب دادم. یک ساعتی طول کشیده بود. نهارسفارش داده بودند. حالم خیلی بد بود. هیچی از گلوم پایین نمی رفت. بالاخره بحث شروع شد. همه گزارشم رو پرینت شده داشتند با کلی کامنت. بحث کردیم و سعی کردم قوی از گروه و کارم دفاع کنم. اشکالات رو ولی پذیرفتم. از اتاق بیرونم کردند. اومدم بیرون دیگه تموم شده بود... هر گلی باید به سرم می زدم زده بودم. دیگه دلم شور نمی زد. یه کم بعد صدام کردند. نمره ام رو دادند. نمره ی خوبی گرفتم. ولی نه خیلی بیشتر از حد انتظار. اومدم بیرون باز باید منتظر می موندم. برای بحث های مالی و پروژه های دیگه شرکت و گروه.

لپ تاپم رو درآوردم، اجازه دسترسی به اینترنت نداشتم و دوباره از رنگ جلد گذرنامه ام دردم گرفت. نمره ام رو یادم رفت و نشستم دردم رو نوشتم. اومدند صدام کردند که بریم. استادم ناراحت نبود. شاید خوشحال هم بود. تنها نبودیم و تو ماشین حرفی نمی زد مگر روزمره. من آرام تر شده بودم ولی هنوز حالم خوب نبود. خورشید بازم پشت سرمون بود داشت می رفت پایین.

یوهو یه نوار پهن رنگی جلومون بود. انگار که اولین بارم ه رنگین کمان دیدم. به استادم گفتم رنگین کمان ه و مرتبه دومش هم درآمد. خیلی پر رنگ بود. من عینکم پولاروید بود ولی حتی بی عینک هم خیلی پررنگ بود. استادم دست چپ رو نشون داد، گفت یکی هم اونجاست. چند ثانیه ای نشد کل کمان 180 درجه ی رنگین کمان معلوم شد. هیجان انگیزترین رنگین کمان عمرم بود. یه دسته پرنده توی آفتاب  دقیقا وسط کانون رنگین کمان تکون می خوردند. جلو نمی رفتند بالا پایین هم نمی شدند. فقط تکون می خوردند و سفید و خاکستری و مشکی می درخشیدند. استادم عکس می گیره، گفت این عکس ه. راست می گفت جای دوربین هامون خیلی خالی بود...اون یکی مسافر ماشین عقب خواب خواب بود... ولی من خوشحال بودم واقعاً عمیقاً مشعوف از طاق نصرتی که طبیعت واسمون بسته بود...

کمی بعد بارون گرفت و قطع شد و خورشید پشت سرمون قرمز و نارنجی رفت پایین. تاریکی رسیدیم دانشگاه... انگار آبی از آب تکون نخورده.

برای روز جمعه بیست و سوم دی ماه 1390