۱۳۸٢/٧/٢۸
چشم در برابر چشم(۳)

قسمت سوم: اولين گفتگو...

 

 

 

 

مرشد خطبه عقد را خواند، دست زن را ازآستين پوشيده اش گرفت، در دست هاي مرد گذاشت و گفت:

زندگيتان به کام، خوشبخت باشيد. برقرار بمانيد.

و از زن پرسيد خيالم راحت باشد؟

زن زير لب گفت: بله،  اميدوارم.

و از مرد پرسيد: اجازه مرخصي هست؟

مرد حرفي براي گفتن پيدا نکرد. از جايش بلند شد، مرشد را سخت در آغوش فشرد و شانه هاي او را بوسيد.

وقتي مرشد بيرون رفت و زن و مرد تنها ماندند، مرد تازه مجال پيدا کرد که چشم ها و چهره زن را خوب سياحت کند.

چشم ها همان چشم ها بود در زير چتري از مژگان سياه، بلند، مرتب و پيوسته، با يک تفاوت عظيم با آن چه که مرد، پيش از اين ديده بود. تفاوتي که به هيچ روي پوشاندني و انکار کردني نبود. و آن غمي سنگين بود که بر چشم ها سايه انداخته بود.

زن، اگر چه نشسته بود، رعنايي اش به چشم مي آمد. صورتي نه گرد و نه چندان کشيده داشت با پوشتي که لطافتش از فاصله اي که مرد نشسته بود بي نياز به هيچ تماسي محسوس بود. همه اجزاي صورت زن انگار که با دقت و وسواسي کم نظير طراحي شده بود، چشم و ابرو، دماغ ، لب ها، و چانه و حتي طرز قرار گرفتن چند رشته مويي که از زير شال آبي رنگ زن بيرون خزيده بود و بر گونه نشسته بود.

اجزاء صورت اگرچه همگي زيبا بودند اما هيچ کدام بازار چشم ها را کساد نمي کردند. و بلکه به عکس انگار آمده بودند تا محوطه اطراف چشم ها را زينت بخشند. انگار مأموريت داشتند که بر تجلي چشم ها بيفزايند.

اما اين سايه سنگين غم؛ غمي که در چشم ها و نگاه زن بود، همه زيبايي ها را تحت الشعاع فرار مي داد.

زن اگر چه هنوز نگاه از زمين و دست هاي به هم پيوسته خود برنداشته بود- و چه ظريف و خوش ترکيب بود اين دست ها- اما غم و اندوهي که در درياي چشم ها موج مي زد، فضاي اتاق را متأثر مي کرد.

مرد گفت: انگار راضي نبوديد به اين وصلت.

زن زير لب پاسخ داد: راضي شدم.

مرد گفت: ولي دلتان هنوز راضي نيست.

زن گفت: دل من چه کاره است؟ چيزي که شما را مجذوب کرد چشم هاي من بود که اکنون در اختيار شما است.

مرد گفت: جوري حرف مي زنيد که انگار به اسيري آمده ايد.

زن گفت: من به اختيار خودم آمدم.

مرد گفت مرشد گفته بود که موافقتتان را جلب مي کند. من دوست ندارم...

زن حرفش را بريد: يقين کنيد که بي موافقت من اين کار شکل نمي گرفت.

مرد گفت: ولي احساسم به من مي گويد که يک جاي کار گير دارد.

نمي از اشک در چشم هاي زن نشست و با بغضي نهفته و خفيف گفت:

-                                                                                                                                                         نمي توانيد ادعا کنيد که من اظهار نارضايتي کرده ام.

-                                                                                                                                                         مرد با تعجب پرسيد:

-                                                                                                                                                         - ادعا؟! در مقابل چه کسی؟!

زن احساس کرد که حرف بي جايي زده است. سعی کرد که جبران کند، با لبخندي ساختگي گفت: چيزي را چند ماه پيش آرزو کرديد و الآن به آن رسيده ايد. به دنبال کشف چيز ديگري نباشيد.

مرد کلافه از جا بلند شد: اين طور نيست. من که  مجسمه نمي خواستم.

زن با تضرع گفت: من مجسمه نيستم. قول مي دهم نباشم. مرا برگردانيد.

مرد پرسید: به کجا؟

زن سکوت کرد.