۱۳۸٢/٧/۳٠
چشم در برابر چشم(۴)

قسمت آخر: هديه نگاه

 

مرد دوباره پرسيد: گفتم به کجا؟

 

زن هم چنان  با بغض گفت: من قول مي دهم که پيشتان بمانم. و مي مانم تا هر وقت که دل شما بخواهد.

مرد گفت: پس دل خودت چي؟

زن گفت: به دل من کار نداشته باشيد.

مرد، پشت به زن نشست و گفت: تا نفهمم که پشت اين ماجرا چه خبر است، نگاهتان نمي کنم. زن بغضش ترکيد و صداي گريه اش فضاي اتاق را پر کرد.

مرد همچنان پشت به زن در سکوتي حيرت آور نشسته بود.

زن در ميان گريه گفت: اگر بگويم قول مي دهيد که نگاهتان را از من نگيريد.

بغض بر گلوي مرد چنگ انداخت.

زير لب گفت: قول مي دهم.

زن گفت: و به مرشد چيزي نگوييد؟

مرد با ترديد و حيرت گفت: قول مي دهم.

زن گفت: من زن مرشد بودم تا آن وقت که شما مرا در پيچ کوچه ديديد.

مرد بي اختيار صيهه اي از عمق گلو کشيد: نه، اين غير ممکن است.

زن ادامه داد: اما من فقط زنش نبودم. ما عاشق و معشوقش بوديم، مريدش بودم و... هستم. بيشتر از سابق.

مرد فرياد زد: بقيه اش را نمي خواهم بشنوم.

زن اما ادامه داد: مرشد وقتي ديد شما گرفتار شده ايد، همان روز بعد از رفتن شما طلاقم داد، تا حق رفاقتش را ادا کند.

بغض مرد ترکيد و صداي گریه سنگين و مردانه اش بر صداي گريه زن،  سایه انداخت. فضاي اتاق از ضجه و مويه انباشته شد.

زن در ميان هق هق گريه گفت: چه عذابي کشيديم هردوي ما در اين چند روز.

ومرد ميان هق هق گريه گفت: فکر مي کردم عذاب را فقط من مي کشم در حسرت و فراق آن چشم ها.

زن گفت: من گريه نمي کردم که جگر مرشد را آتش نزنم و مرشد به من نگاه نمي کرد تا پايش نلغزد درجاده اين تصميم.

مرد هم چنان که پشت به زن داشت، آرام دست  در جيب برد و چاقوي قلم تراشش را بيرون آورد.

زن دست مرد و بيرون آوردن چاقو را ديد و هولي غريب در دلش افتاد.

مرد شانه هايش از گريه مي لرزيد، چاقورا باز کرد و تيغه برٌان و درخشان آن را به سمت صورت خودش برد.

زن احساس کرد که با اين وضع، ابداً روي ديدن مرشد را ندارد. ياد قول خودش به مرشد افتاد و یاد قول مرد به او.

هم چنان با چشم های بسته گفت: شما به من قول داديد...

مرد گفت: فول دادم که نگاهم رااز شما نگيرم. نمي گيرم. اين نگاه من است تقديم به شما و مرشد.

زن در چشم به هم زدني از پيچ کوچه گذشت و فقط تصوير دو چشم بود که هم چنان در نگاه مرد باقي ماند.

مرد، راه آمده را بازگشت و ترجيح داد که مرشد چشم انتظار بماند تا وقوع حادثه ای شرم آگين راازچشم هاي اوبخواند.

 

 


 

خوب اميدوارم خوشتان آمده باشه، داستان از کتاب " غيرقابل چاپ" نوشته "سيد مهدي شجاعي" بود...ديگه ...انتشاراتشم بگم:" کتاب نيستان".

الهه