۱۳٩۱/٥/۳
به سمت احسن الحال؟

پذیرش، اشک، مصاحبه، ویزا، بلیط، مهرآباد...

دیروز (دوم مرداد) و یا به روایتی امروز (بیست و چهار جولای) شش سال پیش، خداحافظی کردم... فرودگاه مهرآباد، پر از اشک، دلهره و دریایی از علامت سوال پیش رو. بی هیچ ایده ای که چه میشود... 

و امروز که اینجا نشستم و به شش سالی که گذشت فکر می کنم، خوشحالم. از چیزی که هستم، از داشته هایم و نداشته هام، از کل چیزهایی که این شش سال به من داد و من به این قسمت از عمرم دادم. این سالهای عمرم...

سریع برای خودم ورق می زنم، پنج شش ماه اول خیلی کند گذشت و پر درد، شش ماه دوم پر دردتر ولی سریعتر... شش ماه سوم به تصمیم بزرگ... شش ماه چهارم با آغاز فصل جدیدی از زندگی... و همه ی آغازهای بعد از آن، تعریف گونه ی تازه ای از زندگی، روابط، دوستی ها... و امروز درآستانه ی تغییری حتی بزرگتر و باز پر از علامت سوال که آینده برایم چه می آورد و من چه می سازم...

هر دوره ی این شش سال متفاوت بوده و من در هر دوره آرام تر و بزرگتر شدم. شاید سنگین تر و شاید سبک تر...

مطمئناً نسبت به شش سال پیش؛ این روزها راحت تر عبور می کنم، راحتتر می گذارم می گذرم و برای زمانه ساکت تر شده ام...

الهه

مردادماه 1385+6- اروپا

پ.ن: ماه رمضان رو به همه ی کسانی که این ماه رو دوست دارن تبریک می گم. از خدا می خوام بهمان بضاعت درک لحظه های خوبش رو بده. 

پ.پ.ن: رمضان متفاوتی است...