۱۳٩۱/٧/٦
آغاز پاییز امسال

مامان و بابام امسال هم دقیقاً مثل پارسال تو آخرین روزهای تابستون اومدن پیشمون و من خیلی خوشحال این روزهای خوب و غیر معمولی رو می گذرونم. گرچه سرم شلوغ ه و خیلی وقت ندارم و وقتی آدم سرش شلوغ ه همه چی زود می گذره، ولی سعی می کنم طعم خوب و هر روز رو حسابی مزه مزه کنم. 

هوا پاییزی شده و درخت ها هنوز خیلی نه.

اون طرف پنجره...

از پنجره ی اتاقم تو دانشگاه بیرون رو نگاه می کنم. وقتی اومدم اینجا درخت ها لخت بودن، کم کم سبز شدن، الآن یه ردیفش سایه ی سبز و نارنجی می زنه و احتمالاً زیاد نمی گذره که همه زرد میشن... کاش تا هفته ی دیگه ولی سبز بمونه... زود زرد نشه! کار دارم باید برگ ها...

و این طرف پنجره...

خودم و نگاه می کنم و همه ی تغییرات و اتفاقاتی که این مدت افتاده. جزوه ها و نوشته هام رو نگاه می کنم و به کارهایی که این مدت کردم فکر می کنم... اینجا رو دوست دارم، با همه ی سکوت هاش و سوت وکور بودن هاش، لبخند های تنهایی ام و اشک هام... و همه ی دست نوشته هایی که اینجا نوشته شدن... حتی این بی ارتباط بودن با کسایی که هر روز می بینیمشون و باهاشون حرف می زنم جالب ه... نوع خاصی از ارتباط ه خودش! 

گرچه امسال اول مهر برای خیلی بوی آغاز نمی داد، ولی حس خوب و یاد روزهای پر از بوی کتاب نو همیشه تو روزهای اول پاییز جاری ه.

الهه

آیندهوون بارونی -ششم مهرماه

پ.ن: کاش موازی این روزهام روزهایی داشتم که تویش کارهای دیگه می کردم. چیزهایی که تو سرم ه واسه هر روز انجام بدم حداقل دوبرابر توانم در یک روز ه!