۱۳٩۱/۸/٢٩
حس عجیب

پر از حس عجیبم. نمی دونم اصلاً باید بنویسم یا نه. می خوام بنویسم. با خودم درگیرم که خصوصی بنویسم یا ننویسم. می دونم چیزی نمی خوام بنویسم ولی باید انگار به خودم بگم که پر از حس عجیبم. پر از پایان ها و آغاز ها. پر از علامت های سوال که چه میشود و چطور پیش می رود.

دلم می خواد با خدا حرف بزنم. و آروم آروم برایش از همه ی دغدغه های اینی که هستم الآن بگم. دلم می خواد این ساعت ها زود نگذره و زود بگذره.

حس می کنم کلی کار تو این دنیا دارم و وقت ندارم براشون بذارم. حس عجیبی ه. همین که اینگونه پیش آمده و پیش می ره.... شاید جور دیگه میشد... مثل همه ی شاید هایی که تو این مدت برم حادث شد و من مثل ناظری فقط دیدم و پذیرفتم و توکل کردم.

الآن هم مطمئن هستم به رضای خدا راضی ام و مشتاقم بببینم برای فرداهام چی برام داره.

این حس پر سوال و قشنگ رو دوست دارم. بی تابم و بی قرار. راه می رم و آروم خودم رو به چیزهای دیگه ای مشغول می کنم... همه ی این حس ها رو دوست دارم. دوست دارم تنها باشم و با خودم حسابی فکر کنم. دوست دارم با پوآن باشم و باهم حرف بزنیم. دوست دارم با الآنی حرف بزنم دوست دارم با مامانم و بابام حرف بزنم و دوست دارم ساکت هم باشم. حس خوبی ه هر چه که هست... ولی وقت نیست... باید بذارم و برم به استقبال لحظه هایی که می آد.

خدایا ازت همیشه بهترین ها رو خواستم واسه همه ی عزیزانم و باز هم ازت می خوام... مثل همه ی لحظه های بزرگ زندگی ام. نزدیکتری...

الهه

بیست و هشتم آبان ماه هزارو سیصد و نودو یک

آیندهوون هم آروم هم پر هیاهو. در آستانه.