۱۳٩۱/٩/٦
فصل نوزایی

هفته ی گذشته این موقع من داشتم درد می کشیدم. یه درد شیرین، یه تجربه ای که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست. این قدر این لحظات شیرین بود اینقدر لحظه ی بزرگی بود که واقعاً در ظرف کلمه نمی گنجد.

روز عجیبی بود روز بیست و نهم آبان ماه، روز طولانی که چند تا فاز داشت... مثل چند تا فاز بارداری عجیب و شیرینم. قبلاً نوشته بودم که شاید یه روزی ازش اینجا نوشتم، اگه فکر کنم خوندنش واسه دیگران بهتر ه. اما از روز دوشنبه ی قشنگمون بگم...

صبح با پای خودم خندون رفتیم بیمارستان... با خنده می گفتم اینهمه تصور می کردیم که چطوری تو دردمسیر بیمارستان رو طی کنیم، و حالا می خندیدیم و خوشحال می رفتیم و نمی دونستیم چی میشه...

ساعت 6 صبح که تلفن زدیم بیمارستان گفتند اتاق 11 رو برامون آماده کردند، می دونستیم کدوم اتاق ه. چند روز قبلش ساعت هایی رو اونجا گذرونده بودیم.

رفتیم و مثل همیشه با سی تی جی شروع شد. چند ساعت بعد درد ها شروع شد و همه چیز خیلی سریع پیش رفت... دکترم من رو واسه سه چهار روز درد آماده کرده بود. و پسرم نه دقیقه قبل از بامداد سه شنبه به دنیا آمد و گذاشتنش روی قلبم انگار که زندگی از اون لحظه شروع شد. انگار همه ی انرژی دنیا اومد تو وجودم و شروع کردم به زندگی. انگار از همون لحظه زندگی با یه رنگ تازه تو رگ هام جاری شد.

نمی خوام با کلمه ها اون حس خوب رو خراب کنم، ولی واقعاً ناب ترین لحظه ی زندگی ام بود. خیلی حس جالب و خاصی بود.

و بعد از اون هر روز خیلی خوب بوده. اون شب من تا صبح پسر گلم رو نگاه می کردم و دلم نمی آمد چیزی از اون لحظه های قشنگ رو از دست بدم. این همه معصومیت یکجا جمع شده بود کنار تخت من، چشم های سیاه خوشگل که به من نگاه می کردو دلم واسش ضعف می رفت. عجب شب قشنگی بود اون شب.

خدا به همه ی اونهایی که دوست دارن این لذت رو نصیب کنه.

به پوآن خوبم پدرشدنش رو تبریک می گم که تو این مدت اینقدر همراه خوبی بود و هر لحظه ثابت کرد فهیم ترین همسر دنیاست.

مامانی بابایی و الآنی گلم مرسی که پیشم بودین و روزم رو قشنگ تر کردین.از همه ی دوستان و فامیل که اون روز از دور همراهی می کردن خیلی خیلی ممنونم. (از بعضی ها مخصوص تر ممنونم...) از همه ی تبریک ها کامنت ها و همراهی های دوستای گلم بازم ممنون...

بقیه ی حرف ها باشه واسه ی بعد.

مامان تازه، الهه