۱۳٩۱/۱٠/۱۱
قصه بارداری _ قسمت 1

راز (هفته ی 1 تا 10)

واسمون از تصمیم گیری اینکه بچه دار بشیم تا اینکه واقعاً اتفاق بیفته کلی علامت سوال تو ذهنم بود. فکر می کردم یه بازه ی زمانی ه حدود شش ماهه باید طول بکشه و خودم رو واسه همچون چیزی آماده کرده بودم. ولی جواب مثبت تست خیلی زودتر از اونی که فکر می کردم آمد. اون شب از ورزش آمده بودم و شام رو رستوران ترکی که پاتوقمون هست خوردیم. اومدیم خونه و من شک داشتم... زودتر از موعدی بود که بخوایم تست بگیریم ولی همه چیز تو خونه محیا بود و فکر کردم امتحانش ضرر نداره. یادم نمی ره حس وقتی که دو تا خط روی کیت تست نقش بست. انگار همه ی خوشحالی و بار مسئولیت دنیا اومد رو دوشم. نمی دونستم باید بشینم وایسم ساکت باشم جیغ بزنم... خیلی حس عجیبی بود. نماز مغرب و عشا رو که می خوندم تو سرم پر از فکر بود... سر سجاده بعد از نماز هم همین طور... فکر های جورواجور... و اینم که به کی بگیم... بگیم یا نگیم.. چی کار کنیم؟! پر از این حس بودم که می خوام دار دار به همه اونهایی که دوستشون دارم بگم این خبر رو و در عین حال حس می کردم این یه راز ه واسه من و پوآن و باید بین خودمون باشه.
با حساب کتاب سرانگشتی خودم محتمل بود بچه مون 12-12-12 به دنیا بیاد! و واسم جالب بود.
فردا صبحش تلفن زدم دکتر خانوادگی و گفتم اینجوری شده. شماره تلفن یه ماما رو داد و ما هرچی تماس گرفتیم می رفت رو پیامگیر. خودم اومدم از تو اینترنت یه شماره مامایی رو پیداکردم که نزدیک خونه مون باشه از چهارشنبه تا دوشنبه طول کشید تا بالاخره تونستم با ماما تماس بگیرم و وقت بگیرم. گفتم می خوام حتماً سونوگرافی ان تی رو انجام بدم (غربالگری سه ماهگی فکر کنم می گن به اش تو ایران) و بعد از چونه زدن دو هفته وقتمون رو انداخت جلو و از اون تاریخ می شد یک ماه و نیم بعد. ما موندیم و این حدود شش هفته پیش رو.  
با پوآن تصمیم گرفتیم تا وقتی جواب ان تی بیاد به کسی نگیم به جز به نزدیکان. و حالا اینکه انتخاب کنیم نزدیکان کی ها هستند خودش مسئله ای بود. به عنوان اولین نفر که خبر رو باهاش تقسیم کنیم الآنی رو انتخاب کردیم و اینکه چطوری بگیم هم باز مراسمی بود. عکسی آماده کردیم و واسش فرستادیم و عجب روزی بود اون روز!! خواهرکم خیلی ذوق کرد و ازش قول گرفتیم که به کسی نگه تا خودمون این هیجان گفتن خبر رو به بقیه تجربه کنیم.
دو سه روزبعدش به مامانی گفتیم (پوآن گفت) بعد رفتیم لندن. من اون روزها حالم عجیب خوب بود. پراز انرژی، سرزندگی! از خودم راضی، از هیکلم راضی! به شدت انرژی ورزش کردن داشتم و هر روز دوست داشتم یه عالم دوچرخه سواری کنم. روزهای خوبی بود...
واسه سیزده بدر تصمیم گرفتیم بریم لندن. و سفر سه روزه ی ما با بیشینه ی مقدار حالت تهوع دوران بارداری ام خاتمه پیدا کرد. برای اولین بار تو لندن بالا آوردم و از اون لحظه نه ساعت تموم به فاصله ی هر 20 دقیقه اینقدر بالا آوردم که گلوم زخم شده بودو خون بالا می آوردم. شب خیلی سختی بود... و سال به من گذشت تا صبح بشه. ساعت 7 صبح رسیدیم آیندهوون و من به خیال خودم باید می تونستم برم سرکار ولی واقعاً در توانم نبود. پوآن برام به منشی گروه میل زد و مرخصی استعلاجی گرفت. یه مقدار خوابیدم و چند بار دیگه هم بالا آوردم و بعد کمی بهتر شدم. در مدتی که من خواب بود پوآن خبر رو به مامانش اینها و خواهرم اینها داده بود و ازشون واسه حال ناجور من کمک خواسته بود.
اینجوری آدم های درجه اولی که می خواستیم بدونند راز مهممون رو فهمیدن.
روزها می آمدند و می رفتن و ما بیصبرانه منتظر اولین ملاقات با ماما بودیم. هر روز صبح من با حال خوب و خوش از خواب بیدار می شدم و تا ساعت 4 بعد از ظهر خوب بودم و یوهویی حالت تهوعم شروع میشد از سرکار بدوبدو می آمدم خونه و پوآن همه ی آشپزی و کارهای خونه رو به عهده گرفته بود.و من هر بار کلی غصه می خوردم که هرچی پوآن بیچاره زحمت پخت و پز می کشید من همه رو تحویل توالت می دادم.
روزهای به نسبت سختی بود از این نظرها، ولی به شدت ذوق داشتیم. هنوز با دوچرخه می شد برم دانشگاه و بیام. ولی کم کم کمرنگ می شد. شمشیربازی رو تعطیل کردم و کم کم به خاطر حالت تهوعهای شدید کل فعالیت های عصرم تعطیل شد و فقط می خوابیدم که بالا نیارم!
در طول این مدت یکی دو نفر ازم بی مقدمه پرسیدن بارداری؟ یا ما داریم خاله میشیم؟ و من به اونهایی که خودشون حدس می زدن می گفتم که آره ولی کس دیگه ای نمی دونست. خودم می ترسیدم که چطوری باید به استادم و محل کار کلاً خبر بدم.

 

ادامه دارد...