۱۳٩۱/۱٠/۱٩
قصه بارداری_ قسمت 2

شگفت و شعف (هفته 10 تا 18)

بالاخره روز موعدمون رسید. روزی که با ماما وقت داشتیم. ساعت نه صبح برای آشنایی با ماما و سونوگرافی.  می ترسیدم! می ترسیدم برم و بهم بگه اصلاً خبری نیست و حامله نیستی! خیال کردی! منشی ازمون سوالهایی کرد و وزن و فشارخونم رو گرفت. و بعد رفتیم پیش ماما. ماما هم کلی سوال پرسید و شوخی و خنده کردیم. راجع به بیماری های خانواده و راجع به سیگار و الکل، و حتی اینکه کجا می خوایم بچه رو به دنیا بیاریم. خونه یا بیمارستان. من گفتم بیمارستان و خواستم فلان بیمارستان. و نوبت سونوگرافی شد. پوآن اجازه گرفت که فیلم بگیره. وااای عجب لحظه ای بود. ترنسدیوسر رو گذاشت و گفت اینم بچه. از ذوق داشتم می مردم. فیقیلی عزیز مامان داشت دست و پای فسقلش رو تکون می داد و وول می زد. قلب کوچولوش می تپید و من از هیجان هیچی نمی گفتم. سن حاملگی رو طبق چیزی که فکر می کردم تخمین زد و همه اندازه گیری هایی که می خواست رو کرد. ترنسدیوسر رو کمی سرداد بالاتر و گفت:" و اینم اون یکی ه" من گفتم :"هان؟؟؟" گفت :"نگاه کنید این یکی ، اینم اون یکی!" من و پوآن از هیجان هردو داشتیم می مردیم... باور نمی کردیم. من به قدری از این اتفاق خوشحال بودم که حد نداره. ما صاحب دوقلو شده بودیم. بهمو گفت برای دوقلو باید برین پیش دکتر متخصص زنان زایمان. و متاسفانه دیگه نمیشه پیش ماما بیایید. و من دیگه تا به دنیا اومدن بچه ها همدیگر رو نمی بینیم. من و پوآن با هیجانی وصف ناشدنی مواجه با بهترین سورپرایز زندگی مون تا اون لحظه نفهمیدم چه طور پله ها رو آمدیم پایین و آمدیم تو ماشین. سریع به الآنی زنگ زدم. و بعد به مامانم اینها. و بعد پوآن به مامانش اینها. و اس ام اس زدم به دوست پرتغالی ام. با سه تا عکس از سونوگرافی و دنیایی از شادی و شور برگشتیم و رفتیم سرکار. هر لحظه عکس های سونو رو نگاه می کردم. دو تا عکس تکی از هر کدومشون بود و یه عکس دوتایی. بهمون گفت این اولین عکس دوتایی شون ه. اینجوری بود که بهترین روز زندگی ام تا اون لحظه رقم خورد.

به دو روز نرسید که به بیشتر دوستای صمیمی ام در جای جای دنیا ایمیل زدم و عکس دو تا نقطه ی کوچک تو دلم رو فرستادم. همه هم هیجان زده و شاد شدند. هفته ی بعد باید می رفتیم بیمارستان. از این هفته تا روزی که وقت دکتر داشتیم تو بیمارستان خیلی دیر می گذشت. فیلم سونوگرافی اول رو بی اقرار بیش از 100 مرتبه دیدیم. لحظه لحظه اش رو حفظم. و تمام زندگی مون رنگ دیگه ای گرفته بود. تصور اضافه شدن دو تا بچه ... اینکه من دوقلو دار شده بودم... خیلی همه چیز برای به طرز خوشایندی عجیب بود. عکس های نوروز رو می دیدیم و فکر می کردم ما اون موقع هی می گفتیم موقع عکس نمی دونستیم سه تایی داریم عکس می گیریم درحالیکه چهارتایی بودیم... و همه اش صحبت از بچه هامون می کردیم. و من همه اش خودم رو تصور می کردم گرفتار تو خونه با دوتا بچه ی شیطون.  تو اینترنت ایده ی اتاق دوقلو ها، عکس از دوقلوها و... می گشتم... و از طرف دیگه راجع به حاملگی دوقلو.

طبق حساب کتاب احتمالاتی که از اینور اونور خوندم فکر می کردم دوقلوی ناهمسان دارم و یه دختر یه پسر. اینجوری چون این اتفاق از همه محتملتر بود فکر می کردم همین برای من اتفاق می افته.

روزی که وقت دکتر داشتیم رسید.دکتر ما رو پدر و مادر مغرور (سرافراز) دوقلو ها خطاب کرد و ازمون پرسید ماما تشخیص چه گونه ای دوقلو رو داده، گفتیم که چیزی نگفته. رفتیم برای سونوگرافی و دکتر تشخیص دوقلوی همسان تک جفتی با دوکیسه آب رو داد.  این یعنی مثل 70%  دوقلوهای همسان! من خونده بودم که دوقلوی ناهمسان که به طور خودبخودی اتفاق افتاده باشه احتمالش یک روی 89 بارداری ه. و دوقلوی همسان یکی از هر 250 بارداری. و اینکه این دوقلو های همسان تک جفتی باشن میشه 70%ِ این یکی از 250! اصلاً فکر نمی کردم همچین چیز کم احتمالی واسمون اتفاق بیفته. پوآن یه لحظه انگار که دلش شور بزنه از دکتر می پرسید مطمئنی تک جفتی ان؟ دکتر هم گفت تقریباً مطمئن ه.

وقتی اومدیم تو ماشین از پوآن پرسیدم چرا نگرانی... و بعداً فهمیدم که خونده تو اینترنت که اگه دوقلو ها همسان باشن و تک جفتی ممکن ه به طور مساوی از جفت تغذیه نکنن و یه خطراتی تهدیدشون می کنه.  من امیدم به خدا بود و فکر می کردم چیزی نمیشه.

چند روز بعدش برای سونوی ان تی رفتیم بیمارستان. سن حاملگی ام رو 5 روز بیشتر تشخیص می دادن و گفتن هر دو بچه خوبن و بعداً ها نتیجه اومد که احتمال سندرم دان رو یک روی 5000 تشخیص دادن که این بهترین نتیجه ای ه که میشه گرفت. بچه ها کلی بزرگتر شده بودن و هردو توی سونو کلی شیطونی می کردند.

بهمون دو هفته یک بار وقت دکتر دادن و هر دوهفته باید می رفتیم برای سونو و بچه ها رو چک می کردن که ببینند همه چیزشون خوب ه یا نه. و همه چیز همیشه خیلی خوب بود. بچه ها اندازه ی هم رشد می کردن و ما خوشحال و راضی.

کم کم حالت تهوع هام داشت بهتر میشد. به استادم خبر رو دادم. خیلی بهتر از تصورم برخورد کرد. با لبخند بزرگی به لب اومد تو اتاقم و تبریک گفت. و به هر کسی به نحوی خبر می دادم که ما منتظر دو تا بچه ایم. هم دادن این خبر برای خودمون هیجان داشت و هم عکس العمل مردم خیلی جالب بود. بیشتر مردم در واکنش به این خبر خیلی هیجان بروز می دادن.

فکری بودم که خبر رو تو وبلاگم بنویسم یا نه ازهمون اول که خبر حاملگی ام بود مردد بودم بنویسم یا نه... و طول کشید و طول کشید....

این روزها همه اش راجع به دوقلو ها می خوندیم! متخصص همه ی احتمالات واسه دوقلوها شده بودیم...

هر جا می رفتیم بحث اسم گذاری و حدس جنسیت بچه ها داغ بود. کلی پیشنهاد اسم بود و من و پوآن اصلاً توافق نداشتیم. بیشتر آدم ها بهم می گفتن بچه ها دخترن. برای خیلی ها باید توضیح می دادیم که مطمئنیم یا هر دو دخترن یا هر دو پسرن چون به این دلیل و به اون دلیل می دونیم دوقلوهای همسانند. باید برای خیلی ها در جواب اینکه شما تو خانواده تون دارین یا پوآن اینها توضیح می دادیم که داشتن دوقلوی همسان کاملاً تصادفی ه و ارثی نیست و شانسش برای همه آدم ها تقریباً یکسان ه و در طول قرن ها ثابت مونده.

کم و بیش از گوشه و کنار از آدم های بیربط می شنیدیم که می گن لابد اینها این چهارسال زندگی مشترکشون رو داشتن درمان می کردن و بخاطر روش های درمانی دوقلو شده بچه اشون. و همه اش باید توضیح می دادیم که این ربطی نداره و بچه های ما همسانند.

تولدم یکی از عجیب ترین تولدها بود. من بودم و سه تا قلب که تو تنم می تپید. حس عجیب و خوبی بود. به این فکر می کردم که سال دیگه ان شالله دو تا فسقلی تو بغلم ه.

همه ی لحظه هام پر بود از تصور من و سرو کله زدن با دو تا بچه ی عین هم و از تصورش هم شاد می شدم و خوشحال و همه اش خدا رو بخاطر این اتفاق شکر می کردم.

تو همون احتمالاتی که می خوندم دیده بودم که احتمال داشتن دوقلوی همسان دختر کمی بیشتر از دوقلوی همسان ه پسره. همه می پرسیدن که کی جنسیتشون رو می فهمی؟ و من می گفتم بهم گفتن تو سونوی هفته ی بیست. برای سونوی هفته ی 20 وقت گرفته بودیم و هفته ها رو برایش می شمردیم.

هفته ی 17 رفتیم دکتر. و طبق معمول همیشه سونو هم داشتیم. ترنسدیوسر رو گذاشت و اندازه گیری ها رو کردو پوآن هم طبق معمول فیلم می گرفت. من دیدم که یکی از بچه ها پسر ه. قبلش بچه ها رو بین خودم و پوآن بچه بالایی و بچه پایینی خطاب می کردیم. بچه بالایی همیشه یکی دو میلیمتری بزرگتر بود. و من دیدم بچه بالایی پسره. دیگه با این دو هفته یه بار سونوگرافی خودمون یه پا متخصص سونو شده بودیم. دکتر گفت می خواین جنسیتشونو بدونید گفتیم آره. من گفتم پسره دیگه؟ گفت آره.

دکتر به مقدار آب داخل مثانه و معده ی بچه پایینی کمی شک کرد. بچه پایینی اونی بود که تو سونوی اول ، اول دیده شده بود. بهمون گفت که کمی شک داره و می ره یه دکتر دیگه رو صدا کنه تا مشورت کنند. دکتر مسن تری اومدو باهم هلندی حرف می زند و دکتر ه گفت به چی شک داره و آقا مسن تره مقدارآب کیسه آب ها رو اندازه گرفت و چیزهای دیگه رو گفت همه چیز اوکی ه و شک خانم دکتر جوونتره الکی بوده. ما خوشحال شدیم و راضی ولی از اینکه خانم ه شک کرده بود هم خوشحال بودیم. چون باعث شده بود همه چیز رو دقیق تر بررسی کنند. دکتر مسن تره گفت اگه باز شک داری یه سونوی دیگه هفته ی بعد بذار. ما وقت گرفتیم برای هفته ی بعدش.

هم من و هم پوآن یه مقدار دلشوره داشتیم و یه مقدار زیادی هم صدا مطمئن دکتر مسن تر که تو فیلم سونو می شنیدیم خیالمون رو راحت می کرد. با این حال من از اون یه ذره دلشوره ی باقی هرچی تو اینترنت راجع به تی تی تی اس بود خوندم. تی تی تی اس (twin to twin transfusion syndrom) یا سندرم انتقال خون قل به قل یعنی وقتی گردش خون توی جفت جوری میشه که یه گردش خون اضافه از یه قل از دوقلوهای همسان تک جفتی به قل دیگه ایجاد میشه. یکی میشه دهنده ی خون و دیگری میشه گیرنده. باعث میشه که یکی از قل ها بزرگ بشه و اون یکی کوچولو بمونه. این اتفاق هر لحظه ای از بارداری ممکن ه اتفاق بیفته و راه های درمانی ای هم داره. از جمله لیزرکردن رگ های خونی اضافی تشکیل شده یا گرفتن مایع آمنیوتیک از یکی از کیسه آب های و تزریقش به اون یکی یا هر دو... می دونستم که پوآن هم دور از چشم من همه ی این چیزها رو تو نت می خونه. با یکی از دوستای باردارم حرف می زدم و از دغدغه هام می گفتم. یوهویی گفت نگران نباش خدا خودش حافظشون ه. این جمله هرچند ساده چنان اون روز من رو آروم کرد... انگار همه ی چیز بهم یادآوری شد. که واقعاً تا همین جاش مگه ما چه کاره بودیم. خدا خودش درست می کنه همه چیز رو و مطمئناً بهترین اتفاق برامون می افته. آروم شدم و واسه اینکه سرخودم رو گرم کنم تخت و کمد بچه ها رو با الآنی انتخاب می کردم و کالسکه اشون رو انتخاب کردیم و همه ی کارها رو کردیم.دو تا بلوز یقه دار سفید برای پسرهام خریدم که بختشون سفید باشه و آرزو کردم تو لباس دامادی ببینمشون. تو آخر هفته هم با پوآن سر اسم بچه ها به توافق رسیدیم و بچه پایینی و بچه بالایی اسم دار شدن و از اون به بعد بچه های گلمون رو به اسمهایی که واسشون انتخاب کرده بودیم صدا می کردیم. برای انتخاب اسمهایی که می خواستیم رو نوشته بودم و می دادم مردم از ملیت های مختلف بخونند و می خواستم مطمئن بشم دوتا اسمی که انتخاب می کنیم هر دو تو بیشتر زبون ها خوب تلفظ بشن.

اینجوری اون هفته گرچه آروم و سنگین ولی گذشت. پنجشنبه دوباره وقت دکتر داشتیم.

هفته ی هیجدهم. دکتر دختر جوونی بود. سونو رو شروع کرد و من دیدیم بچه بالایی حساب تکون می خوره ولی بچه پایینی ...هرچی تلاش کرد ضربان قلبش رو ندید. من دلشوره داشتم سکته می کردم. گفت می ره با همکارش مشورت کنه. چیزی نگفت.

یه پسر جوونی آمد. سونو رو تکرار کرد. از پوآن خواست دیگه فیلم نگیره و تلخترین و دردناکترین خبر زندگی مشترکمون رو بهمون داد. بچه پایینی مون دیگه قلبش نمی زد. از چیزی که می ترسیدیم اتفاق افتاده بود برامون. مطب دکتر یوهویی رو سرمون انگار خراب شد. بهمون یه اتاق دادن گفتن گریه هامون رو بکنیم. من گریه ام نمی آمد. تو شوک بودم و نمی دونستم می خوام چطوری این خبر رو مدیریت کنم. پوآن داغون بود. من ناراحت بچه ی از دست رفته ام و به شدت نگران بچه ی باقی مونده ام بودم. کسی جوابی نمی داد. می پرسیدم چه خطری برای این یکی هست. انگار با تمام وجود می خواستم این پسرم رو نگه دارم. ولی دلهره داشتم و هی به خودم می گفتم الهه! توکل کن. و این مدتی آرومم می کرد. بعد از مدتی اومدن از اتاق بردنمون و باهامون حرف زدن. گفتن یه دکتری هست که متخصص باداری های چندقلو ه. و از این به بعد می تونیم اون رو ببینیم.

رفتیم پیشش. خانم دکتر میانسال آرومی بود با لهجه ی آلمانی. گفت ریسک های زیادی برای بچه مون وجود داره ولی ممکن هم هست که بمونه. و ما وارد پروسه ی جدیدی شدیم.