۱۳٩۱/۱٠/٢٥
قصه بارداری_قسمت سوم

نگرانی و اضطراب؛ توکل، توکل(هفته 19 تا 39)

بهمون گفتن اگه وضعیت بچه پایدار نباشه هفته ی 24 بدنیا می آرنش. بهمون خطرات زیادی رو گفتن که بچه ی باقی مونده رو تهدید می کنه. تشخیص علت این اتفاق همون تی تی تی اس بود که به طور دفعی و ناگهانی اتفاق افتاده. مقدار آب کیسه آب بچه از دست رفته مون کافی بود. و این نشون می داد که این اتفاق لحظه ای بوده و تدریجی نبوده. و به این خاطر عملاً راه های درمانی برای ما بی کاربرد شدند. امیدی که من در زمان دلهره هایی که از اتفاق افتادن تی تی تی اس داشتم می تونستم بهشون چنگ بزنم. اون روز تا یکشنبه ای که دکتر برایمون سونوی اضطراری گذاشت بر من و پوآن و خانواده هامون چه گذشت بماند. مجبور بودیم توضیح بدیم برای همه و درد بزرگی بود... حرف زدن خیلی سخت بود و باید همه ی انرژی مون رو جمع می کردیم تو صدامون تا عزیزهای دورمون رو ناراحت تر نکنیم.

همه ی امیدها و تصوراتم انگار خراب شده بود. به سختی خودم رو به زندگی می خواستم برگردونم و نمی شد. هردومون بغضمون رو به سختی فرو می دادیم ...فرداش رفتم سرکار برگه ها جلوم خیس میشد و پیش نمی رفتم، سر نهار چیزی نتونستم بخورم و آمدیم خونه. دوستامون این دور روز تنهامون نذاشتند... ولی دل تو دلم نبود برای سونوی بعدی. روز یکشنبه سونوی هفته ی 20 رو توی هفته 19 برایمون انجام داد دکتر و گفت هر چیزی بچه باید داشته باشه داره، و اینکه وضعیتش تقریباً پایدار به نظر می رسه. عکس یادگاری از بچه ی ازدست رفته مون بهمون داد و گفت یاد و خاطره اش رو تا همین جا حفظ کنید. اسمش رو پرسید و عکسش روبهمون داد. پسرم آروم انگار تو دلم خوابیده بود.

استادم گفت هرموقع دوست داشتی برگرد سرکار. تا وقتی می خوای بخودت وقت بده. خاله مهربونم و دوست مهربونش ازنروژاومدن دو سه روزی پیشمون.  و ما سعی کردیم با امید و توکل به زندگی برگردیم. تو این مدت یه جمله که تو اینترنت خونده بودم همه اش می آمد تو ذهنم که تی تی تی اس فقط برای کسایی تو دنیا اتفاق می افته که بچه هاشون رو بیش از هر چیزی تو دنیا دوست دارن.

هزار و هزار بار تو اون روزهای سخت خدا رو شکر کردم که خدایی دارم که به اش توکل کنم. که هرچی هست و نیست این اعتقادی که دارم درست یا غلط من رو سرپا نگه می دار؛ که شک نکن این بهترین چیزی ه که می تونسته اتفاق بیفته... به زندگی برگشتیم ولی سخت...حس می کردم سالهاست با دوقلوهایم زندگی کردم و چنان یکباره خلأ بزرگی تو زندگی مون ایجاد شده بود که بیشتر لحظه ها کسی جرأت شکستن سکوت رو تو خونه نداشت مگر بغضی می ترکید.

مواجه شدن با کسایی که خیلی نزدیک نبودن بهم که همون اول خبر بدمون رو بفهمن ولی اینور اون ور می دیدیمشون برایم خیلی سخت بود. توضیح دادن این اتفاق و جواب به سوالهای طبیعی اونها که به نظرمن ابلهانه و آزاردهنده می آمدند. مثل اینکه نباید استراحت مطلق بکنی؟ سقط کردی؟ حالا اون بچه کجاس؟ و حالا اون یکی تو محیط سمی نمیشه؟ خیلی سخت بود هر بار به آدم های بی ربط بگم که به من و هیچ کس دیگه این اتفاق ربطی نداشته و خودبخودی افتاده. ریسکش واسه همه هست وبین 8 تا 20 درصد دوقلوهای همسان تکجفتی در معرض این خطرن. حساب که بکنی بیست درصد ه هفتاد درصد ه یک رو دویست و پنجاه! و حالا باید خدا رو شکر می کردم که مورد نادری واسمون اتفاق افتاده که یکی از بچه ها برای مون مونده.

می خوندم تو اینترنت واسه دیگران هایی که این اتفاق تو هفته های بعد از 20 بارداری افتاده چقدر وحشتناک تر بوده و باز خدا رو شکر می کردم که همیشه می تونسته بد تر باشه.

بهمون گفتند در صورت تشخیص آسیب مغزی جدی می تونید تصمیم بگیرین برای ادامه یا ختم بارداری. شنیدنش هم برامون آزاردهنده بود. با تمام وجود پسرم رو سالم از خدا می خواستم. ولی طبق روال روتین اینجا همه احتمالات روبرامون توضیح می دادن و می گفتن در چه صورت باید بریم پیش کی؛ که گاهی شنیدش هم دشوار بود...

برای چکاپ معمولی هر هفته می رفتیم بیمارستان و سونوگرافی. برای چکاپ مغزی جنین ما به دکتری که متخصص مغز و اعصاب جنین بود معرفی شدیم. سه سونوگرافی سه بعدی از مغز و یک ام آر آی...در هفته های 21 -25  و 30. بعد از ام آرآی دکتربهمون گفت که خوشحال ه که می تونه خبر خوب بده بهمون که چیز بدی دیده نشده ولی این به این معنی نیست که حتماً همه چیز خوب ه. ولی ما تا همین جاش هم شاد بودیم. اون روز یه روز خوب شد واسمون...

هفته ی 30 مامان و بابا از ایران آمدند. و سونوی آخری که پیش اون دکتر بودیم خبر خوب رو بهمون داد. گفت همه چیز نرمال ه و می تونم بگم این اتفاق اثر عمیقی رو بچه نذاشته. گفت هیچ وقت نمیشه 100% گفت. ولی می تونه خیالتون راحت باشه که اتفاق خیلی بدی نیفتاده. ما از شعف این خبر اون روز رو با مامان و بابا تو شهر گشتیم و کلی لباس واسه پسر گلم خریدیم.

الآنی به جمعمون اضافه شد و من تا هفته ی 36 سر کار می رفتم. دکتر از احتمال خطر برای بچه بعد از هفته ی 37 می گفت و می خواستن زایمان رو هفته ی 37 القا کنند که منصرف شدن.و گفتن تا آخر هفته ی 38 صبر می کنیم. تو این مدت از هفته ی 28 تا آخرین روز بارداری ام هر هفته حداقل یکبار و گاهی سه چهار بار در هفته می رفتم بیمارستان برای سی تی جی. هر بار بین نیم ساعت تا پنج شش ساعت ضربان قلب بچه (و انقباضات رحم) رو مانیتور می کردن و مطمئن می شدیم که همه چیز خوب ه. گاهی به دلایلی عجیبی مثل خارش کف دست و پا سراسیمه شب و نصفه شب رفتیم بیمارستان و با خبر خوشبختانه چیزی نیست برگشتیم. و تو همه ی این شب و روزها پوآن همراه همیشگی ام و مامان و بابا و الآنی همراه و همدم های نزدیکم و دوستان و خواهر و برادر از دور و نزدیک به شدت من رو حمایت روانی می کردن. تا بالاخره آخرین روز هفته ی 39 پسرم مثل دسته ی گل نه دقیقه به بامداد سه شنبه به دنیا آمد.

شاید بخاطر همه ی این اتفاقها قدر سلول سلول پسرم رو بیشتر می دونم. هر چیزش برایم هزار بار جای شکر داره و هر روزش برایم سرشار از زندگی ه.

شاید اگه اینجوری نمیشد فکر می کردم هر حاملگی یعنی بچه دار شدن. ولی الآن معنی اش رو جور دیگه ای می فهمم.

خدا رو بخاطر اون شور و شعف بین هفته 10 تا 18 شاکرم. بعید می دونم می شد جور دیگه ای من چنان شادمان زندگی کنم.

و هزار بار شکرگزارم برای جوری که از هفته ی 18 تا الآن پیش رفته.

هزاران بار از خودش می خوام سلامتی پسرم رو و اینکه به من و پوآن توان بده بتونیم خوب بزرگش کنیم. و بیشمار شکر می کنم واسه همه ی نعمت هایی که دارم و ازش می خوام برام حفظشون کنه.

و باز خوشحالم و خوشحالم از اغتقادی که دارم که کمکم می کنه کمتر برگردم و به اما و اگر ها فکر کنم و آسون تر رو به جلو قدم بردارم با همه ایمانم به اینکه این بهترین اتفاق بوده و هست.

و خدا رو شاکرم بخاطر آدم های خوب دور و برم بخاطر آدم هایی که کنارم هستند و دلشون با من بوده  وهست که همه روزهای سخت با اونها آسون تر می گذره.

و این قدر جای شکر هست که تو حوصله ی این وبلاگ نیست... فقط همین که چه خوب که خدایی دارم.

الهه

پر امید رو به جلو