۱۳٩۱/۱۱/٩
به خودم برگردم

قصه ی بارداری ام رو که خودم باورم نمیشه گاهی که نقش اصلی این قصه ی واقعی بودم نوشتم و حالا دوست دارم به روزمره ی وبلاگم برگردم. از دغدغه های قدیمی ام که بهتر یا بدتر از اونی که فکر می کردم بودند و از دغدغه های این روزهام...

از کار و درس

سه هفته از مرخصی زایمان 16 هفته ای ام مونده و من هم خوشحالم و پر شوق هم ناراحت و هم نگران. خوشحالم که برگردم سر کار دلم واسه کار کردن تنگ شده. واسه خوندن و نوشتن و یادگرفتن. حتی دلم واسه بچه های گروه که خیلی باهاشون نزدیک نیستم هم تنگ شده. تو مدت مرخصی زایمانم هم کمابیش دانشگاه سر زدم، حتی آفیس خودم رفتم و پای کامپیوترم نشستم ولی اصلاً کاری پیش نبردم. دلم می خواد وقتی برمی گردم خیلی خوب شروع کنم.

ناراحتم که پسرم باید از سه ماهگی بره مهد. نه برای اون که می ره مهد، بیشتر برای خودم. که یه عالم از این لذت دیدن لحظه لحظه اش خودم رو محروم می کنم. بحث های زیادی هست چه بین ایرانی ها چه خارجی ها، چه سنتی و چه مدرن که چی کار کنیم بهتره. من حس می کنم با آگاهی و مطالعه این راه رو انتخاب کردم و این تصمیم رو دارم. خوشحالم از تصمیمم و حس می کنم این کار بهتر بوده که تو خونه نشینم...ولی امیدوارم که تا آخر عمر همین حس رو داشته باشم.

اگرچه گفتم و بازم می گم که حالا که مادر شدم بیشتر می فهمم آدم هایی رو که تصمیم می گیرن خونه بمونن و بچه هاشونو بزرگ کنند. ولی هنوز مطمئنم که این انتخاب من نیست و حس می کنم فقط از روی خودخواهی این تصمیم رو نگرفتم. و حس می کنم در دراز مدت می تونه کار کردن من حس خوبی تو جو خانواده ایجاد کنه.

به هر حال تصمیمم اینه که از سه هفته ی آینده 80% هفته رو کار کنم. یعنی 4 روز در هفته و یک روز با پسرم بمونم خونه.

از دغدغه های زنانه ی قبل و بعد زایمان

اینها رو می خوام بنویسم چون می بینیم این دغدغه ی خیلی هایی ه که باردار نمیشن به خاطر این ترس ها. گفتم شاید نوشتن این حس ها کمکشون کنه.

قبل از بارداری وقتی با پوآن صحبت از بچه دار شدن می شد، من همیشه اونی بودم که می خواستم این موضوع رو به تعویق بندازم. از ترس هام یکی اش این بود که حس می کردم باید اوضاع کاری ام به یه پایداری نسبی برسه بعد مادر بشم. حس می کردم وضعبت مالی مون باید خیلی توپ باشه تا حسرت هیچی به دل بچه ام نمونه، نگران هیکلم بودم!و از همه مهم تر از مسئولیتش به شدت می ترسیدم.

حالا اتفاقاتی که افتاد: صبر کردم اول کار پیدا کنم بعد باردار بشم. حاضر نشدم وقتی بین دوتا شغلم و دارم دنبال کار می گردم ریسک کنم. هنوزم حس می کنم کارفرماها به خانم باردار کار نمی دن! ولی جالب ه که تو همین مدت مثال نقض همین قضیه رو دیدم. ولی به هر حال ترسش برام از بین نرفته.

من یه وقتی بالاخره راضی شدم زیربار مسئولیت مادر شدن برم، چون می دونستم خواه ناخواه من دوست دارم وقتی الهه ی تا 50 سال آینده رو تصور می کنم، اون الهه تجربه ی مادری رو داشته باشه یا حداقل خواسته باشه! (نمی دونسم میشه یا نمی شه !) و پذیرفتم که این اتفاق فقط باید تو یه بازه ی مشخص زمانی بیفته و پذیرفتم واسه ما شاید الآن بهترین وقت ه و نباید بیش از این عقب بندازیم. یکی ازفانتزی هام این بود که به پوآن بگم اگه تو قبول می کنی حامله بشی من حاضرم بقیه مسئولیت مادری رو به عهده بگیرم. مشکلم با بارداری این بود که حس می کردم بلای جبران ناپذیری سر هیکلم می آد!  دوم اینکه برخی کارهایی که همیشه انجام می دم رو ازش مدتی محروم میشم از جمله شمشیربازی و کوه نوردی و پیاده روی و... و به علاوه شاید حس می کردم نگاهی که بهم میشه تو جامعه با شکم گنده رو خیلی دوست ندارم. دوست نداشتم کسی بهم به عنوان کم توان نگاه کنه دوست داشتم خودم از پس کارهام بربیام.

ولی خوب این فانتزی در عمل جوک مسخره ای بیشتر نبود و باید می پذیرفتم من زنم! با همه ی این چالش ها. چالش هایی که می بینیم دغدغه ی خیلی دخترهای دیگه هست و الآن خیلی زیاد ازم سوال می کنند که تجربه ی من چی بوده.

برعکس چیزی که فکر می کردم فرآیند تغییرات فیزیکی در دوران بارداری خیلی خیلی هیجان انگیز و جالب بود. حتی وزن اضافه کردنش و بزرگ شدن دل آدم. خیلی واسم لذت بخش بود دیدن و فکر کردن به این تغییرات. این چیزی بود که من باهاش کاملاً شگفت زده شدم. فکر نمی کردم که اینقدر بدن باردار خودم رو دوست بدارم.

اولین تکونی باری که تکون نی نی تو دلم رو حس کردم، فکر کردم من این حس شیرین رو حاضر نیستم به هیچ کس حتی پوآن قرض بدم و بعد از اون حس کردم حتی اگه انتخابی بودمن بعد از این نمی ذاشتم هیچ وقت اون فانتزی ام اتفاق بیفته چون می خوام همه ی این لذت مال من باشه. از اون به بعد بارداری ام نگران این بودم که دلم برای تکون خوردن بچه ام تو دلم تنگ خواهد شد. و الآن هم حس می کنم یکی از ناب ترین حس های دوران بارداری ه.

چند ساعت بعد از زایمان که دوش گرفتم و دیدم من موندم و یه دل کوچیک شده ی غمگین خالی، فکر کردم خیلی هم مهم نیست هیکل آدم. این قدر که هیجان زده ی داشتن پسرگلم بودم. الآن که 10 هفته از زایمانم می گذره بدون اینکه هیچ کار خاصی بکنم کلی از لباس های قبل حاملگی ام اندازم شده و من هنوز خودم رو این تغییرات رو دوست دارم و خوشحالم. چیزی که من فهمیدم این ه که نه که آدم بعد از مادر شدن خودش رو فراموش می کنه برای من این خیلی صادق نیست حداقل! ولی این چیزها واقعاً از درجه کمتر اهمیت برخوردار می شن و تازه همه ی این تغییرات خیلی قشنگ و جالب ه. و وقتی آدم تویش قرار می گیره می فهمه که لذت داره. میشه از همه چیزش لذت برد.

می دونم که همه آدم ها مثل هم نیستن و هر بارداری ای متفاوت ه ولی تجربه ی من تا این لحظه خیلی جذاب و شیرین بوده.

در مورد ورزش در دوران بارداری ام! واقعاً این یکی از معدود چیزهایی بود که دلم برایش واقعاً تنگ شد! خیلی زود حس کردم که شمشیرم رو که می بینم کنار اتاق خاک می خوره حسرت می خورم. تو اینترنت هم خونده بودم که بعضی ها تا ماه هفتم تمرین شمشیربازی شونو ادامه می دن. مربی ام گفت توصیه نمی کنه و خیلی زود بخاطرحال بدم و شرایط خاصی که پیش اومد فکرش رو کلاً از سرم بیرون کردم. همیشه تصورم از خودم این بود که کلاس های یوگای بارداری و فیتنس بارداری و بعد از زایمان خواهم رفت! هیچ کدوم از این کارها رو علیرغم میلم نکردم ولی بخاطر نکردن این کارها خودم رو می بخشم. تو انجام فعالبت های دیگه ام خدا رو صدهزار بار شکر که تا روز آخر بارداری و بعد از روز اول زایمان همه ی کارهای معمولی ام رو می تونستم انجام بدم اعم از بالا پایین رفتن از پله و پیاده روی های چندین ساعته و ...

نتیجه گیری آخر! براساس تجربه ی من این پروسه اون قدرها هم که از بیرون سخت به نظر می رسه سخت و بد نیست و بی شک شیرینی اش به مراتب از سختی هاش بیشتره.

بقیه ی حرف ها بمونه واسه بعداً مثل پیرزن ها رفتم بالای منبر و هی می نویسم.

الهه آریو به بغل!- خوشحال و پر شور

بهمن ماه1391- 70 روز بعد از روز بزرگ!