۱۳٩۱/۱۱/۱۳
تنهای متفاوت

دیروز جلسه ای مربوط به ieee تو دانشگاه برگزار میشد من هم بخاطر اینکه مدتی از درس و مشق دور بودم و و دلایل دیگه حس کردم خوب ه شرکت کنم. فکر می کردم بیشتر بچه های دانشکده برق اونجا خواهند بود و حالا کلی آشنا می بینیم.

ساعت 7 مراسم شروع میشد و 7و نیم اولین سخنرانی بود. من دو سه دقیقه بعد از هفت و نیم رسیدم و چون سخنرانی شروع شده از درب پشتی سالن وارد شدم و همون ردیف آخر اولین صندلی نشستم. سالن رو یه نگاه انداختم ببینیم کسی آشنا هست... چند تا از استادهاو رییس گروه های دیگه دانشکده برق رو که می شناسم دیدم... کلی آدم های بزرگ بودن... از اون بالا که نگاه می کردم بیشتری ها موهاشون سفید یا جو گندمی بود... بعد دو تا از استادهای گروهمون رو هم دیدم (یه استادیار و یه استاد). همین طوری که سخنرانی ه اصلاً جالب نبود و خیلی حس می کردم بیربط بوده اومدنم یوهو توجهم به این جلب شد که تو این سالن حدود 100 نفری من تنها دختر موجود در سالنم... هی اینور اونور و نگاه کردم یوهو یه دختر دیگه رو دیدم. می شناختمش. از بچه های لیسانس/فوق ه که تو این انجمن های دانشکده برق خیلی فعال ه و یه پروژه ای هم با رییس گروهمون داشت. خلاصه بجز من و اون کس دیگه ای نبود.

جذابیت موضوع سخنرانی ها زیادتر و زیادتر شد تا ساعت نزدیک 10 که کلاً دیگه از اومدنم خوشحال و راضی شده بودم چون خیلی جالب بود خصوصاً دو تا سخنرانی آخر.

بعد سخنرانی ها بیرون سالن پوستر و نوشیدنی و ... بود. اون استادیار گروهمون که خوب مدتی بود حرف نزده بودیم (چون من کماکان مرخصی زایمانم) اومد باهام سلام و احوالپرسی کرد و باهم داشتیم نوشیدنی می نوشیدیم و راجع به کل جلسه حرف می زدیم من گفتم که من توجهم جلب شده بود که من و اون دختر ه تنها خانم های موجود در سالن بودیم. گفتم امیدوارم این دختر ه برای دکتری بیاد گروه ما که من از این حالت تنها دختر گروه بودن در بیام.

بعد گفتم البته من دیگه به این حس عادت دارم تو نروژ تنها دختر گروه الکترونیک بودم تو بچه های فوق، خیلی اوقات تو سفرهای شمشیربازی تنها دختر کلاب بودم، تو گروه خودمون تو دو طبقه دانشکده من تنها دختر گروهم... به این حس دیگه عادت کردم.

بعد این همکار ایتالیایی ام یوهو گفت:" آره من می دونم خیلی حس بدی ه. من هم یه بار تو گروه فلان (یه کار فوق برنامه ی غیردرسی بود) عضو بودم و هی بهم اصرار کردن جلسات رو شرکت کن، یه دفعه رفتم و تو اون جلسه من تنها آقای حاضر در جلسه بودم. می دونم چه حس بدی ه... آدم همه اش خجالت می کشه... خیلی خجالت آور ه"

من یوهویی به خودم اومدم که من هیچ وقت حس نکردم چقدر از تنها زن یه جمعی بودن خجالت زده ام! فکر هم می کنم بیشتر خانم ها وقتی تو موقعیتی مثل من قرار بگیرن ممکن ه راحت نباشن ولی خجالت زده نیستن... حتی شاید حس خوشایندی هم داشته باشن (من خودم گاهی دارم ) جوری که انگار دارن خودشون ثابت می کنند و یوهو زورم اومد که وقتی شرایط مشابهی برای مردی پیش می آد خجالت زده میشه (یا سرافکنده) که تنها مرد جمع ه! حس کردم مشکل ریشه ای ای وجود داره تو این دو نگاه متفاوت. ممکن ه بخشی اش از این حس متفاوت از تفاوت نگاه مردو زن به یک موضوع ناشی بشه ولی به نظرم اومد بیشتر این نگاه مردبرتر بینی اشتباه تو ناخودآگاه جامعه است که باعث میشه به تنها زن جمع حس پیروزی بده و به تنها مرد جمع حس سرافکندگی.

الهه پر از فکردر سر- آیندهوون بارونی پیش از طلوع

مربوط نوشت 1: من همین دیروز دقیقاً سر ناهار با دوستام گفتم تو مدرسه ی پسرونه :"تو دختری" فحش محسوب میشد! 

مربوط نوشت 2: من حالا مسئول تربیت یه پسرم و دوست دارم علیرغم این نگاه مریضی که به تفاوت جنس زن و مرد شده، پسرم نگاه درستی به این تفاوت هاداشته باشه.... کاش هیچ وقت از تنها مرد جمع بودن سرافکنده نشه...