۱۳۸٢/٥/۱٦
هیچ نگفت

چند شب پیشا بود بهش گفتم که بذار یه مدت اصلاً نیینمت.اصلاً خیلی نزدیکت نِیام. هیچی نگفت.


گفتم خوبه یه ماه، یه ماه اصلاً همدیگرو نبینیم.همه دیگه دارن بهم می گن که بده من همش پیش توام.بازم هیچی نگفت.


گفتم حالا یه چیزی نگم که نمی شه. یه ماه زیاده…نگاش کردم گفتم هفته ای یه باز خوبه؟ بازم هیچی نگفت.


آمدم تنهایی با خودم نشستم نوشتم که الهه ! داری خیلی بد می شی…یه قول بده ..مردونه.نوشتم و امضا کردم …قول دادم…


فردا صبحش ندیدمش…تا ظهر هم ندیده بودم…


بعد از ظهر بود گفتم یه سر بهش می زنم ولی زیاد نمی مونم. تا رفتم بهش گفتم می دونم قول داده بودم…(رومو سفت کردم گفتم…) ببین کارت داشتم که آمدم…ولی اون بازم چیزی نگفت…نمی دونم شاید تو دلش کلی بهم خندید….


ولی من حداقل واسه اینکه زِر قولم زده بودم کلی ناراحت بودم…ولی اون بازم هیچی نگفت….


الهـــــــــــــــــــــــه


12:05


13.5.1382