۱۳٩٢/٢/٢٦
چرا وقت نمیشه؟؟؟!

هی یه حرف هایی پیش می آد دوست دارم ثبت کنم اینجا بعضی چیزها اصلاً مخصوص وبلاگم پیش می آد ولی به طرز عجیبی وقت کارهایی که دوست دارم ندارم. البته این به این معنی نیست که با کارهایی که دوست ندارم گرفتارم، نه. گرفتاری های بسی لذت بخشی دارم.

خونه زندگی و بچه داری جای خودش که همیشه خوب ه یه پروژه دارم که دوستش دارم گاهی بیشتر از قبل و گاهی یه کوچولو کمتر. ولی کلاً دوستش دارم و حسابی وقت می گیره...مثلاً 

  • روز مادر شد و امسال مسلماً حال متفاوتی بود. به فاصله نه خیلی دور اینجا هم روز مادر بود و مهد از طرف آریو بهم هدیه ای دادن که باورم نمیشد اینقدر خوشحالم کنه. با یه شعر هلندی که بهش آویزون بود از قول آریو...
  • اینجا تو شهرمون یه رستوران افغانی باز شده، سر نهار با همکارهام داشتم می گفتم آره این رستوران ه باز شده ما رفتیم بد نبود... منشی مون پرسید حلال ه؟ من هم فکر کردم چه مهربونه که نگران من غذای درست خوردم اونجا یا نه... گفتم با لبخند که آره آره... گفت آهان پس من نمی رم ، آخه خوشم نمی آد که حیوونی رو بخورم که زجر کشیده مرده! منو میگی همین جور مونده بودم الآن از خودم یه واکنشی بروز بدم. حوصله هم نداشتم تحلیل کنم...
  • رفتیم یه سفر که دلم می خواد اونو حتماً بنویسم تو یه پست جدا ... می آم می نویسم ...سفر خوبی بود یه گونه ی جدید... :دی
  • و از دغدغه های این روزهای مادر بودنم باید بنویسم از خـ ـتنـ ـه کردن یا نکردن و از روند پیشرفت های آریو و خیلی چیزهای دیگه که این روزها تو ذهنم ه. 

ولی وقت ندارم... اینم که نوشتم تو زنگ تفریح پانزده دقیقه ای که به خودم دادم در حال چای خوردن نوشتم...

آیندهوون بارونی-الهه ی پرکار

اواخر اردیبهشت آخرین روزهای دهه سوم.