۱۳٩٢/۳/۱٧
انتظار دوطرفه

سر کدم نشستم و دیباگ می کنم و هر لحظه فکر می کنم تا پنج دقیقه ای دیگه همه چی خوب میشه و جواب های خوب می گیرم. کلاً امروز خیلی خوش و پرانرژی ام. اینم حتماً باید امروز جواب بده، و من حالم حتی بهتر هم میشه...

هنوز فکر می کنم یه پنج دقیقه ی دیگه کار داره...

یوهو ساعت و نگاه می کنم او او... شش و هفده دقیقه... باید بدوم...بچه ام تو مهد منتظره... ساعت شش و نیم درها رو می بندن...

می دوم وسایلمو جمع می کنم شیرها رو از تو یخچال برمی دارم و دکمه آسانسور رو می زنم منتظرم و یوهو به نظرم خیلی طولانی می آد تا آسانسور به طبقه 13 برسه... 

یه تصویر می آد جلوی چشمم ...

آریو پنجاه و خرده ای ساله اش ه خیلی سرش شلوغ ه و قول داده بوده سر ساعت 6.5 بیاد بهم سر بزنه... من چشمم به ساعت ه و ساعت داره 6.5 میشه... می دونم بچه ام سرش خیلی شلوغ ه... ولی باید برسه...

حالم از خودم بهم خورد... چرا آسانسور نمی رسه؟ با پله برم شاید زودتر برسم.

مامان گرفتار...

16 خرداد ماه

آیندهوون تابستانی و شاد

پ.ن:چرا حال و هوای انتخابات امسال اینجوری ه؟ منو آزرده می کنه...