۱۳٩٢/٦/٧
من و این سر مشغول

وقتی این پست قبلی رو می نوشتم پر از هیجان بودم. قرار بود برم ایران و اولین سفر ایران بعد از مادر شدنم و اولین باری که آریو می خواست بره ایران و قرار بود که من و آریو تنها بریم و پوآن بعد از یک هفته بهمون بپیونده. تصورم این بود که قبل و بعد از سفر و در طول سفر این قدر حرف گفتنی دارم که وبلاگم پر میشه از پست هایی در این باره... این اتفاق نیفتاد به چند دلیل که اصلی ترینش شلوغ بودن سرم بود.

قبل از رفتن ایران (الهه ی خودرای)

به شدت گرفتار کارهای درسی ام بودم که این وقتی برای نوشتن اینجا نمی ذاشت و اگه می موند وقتی مردد بودم این دغدغه ها رو باید نوشت یا نه. ولی همین قدر اینجا می نویسم که تصمیم به ایران رفتن گرفتم برای اینکه حسرتی نمونه برای اینکه بیاد روزی که فکر کنم تو فلان شرایط می تونستم برم ایران و نرفتم. برای اینکه دریغ نکنم " دیدار"  رو از اونهایی که آریو براشون خیلی عزیزه و اونها برای من خیلی خیلی عزیزن ... بی توجه به حرف و حدیث هایی که ممکن ه پیش بیاد. ولی از هیچ نگاه و حرفی نمی گذرم که اگه ذره ای از لذت ایران رفتنم کم کنه...

قبل از ایران رفتن (الهه مادر)

برنامه ریزی برای سفر ایران برای تازه مامانی مثل من جسارت می خواست و من در خودم می دیدم ولی این به این معنی نبود که آسون باشه. جلوم مثل هر کار دیگه ای که آدم برای بار اول می کنه دنیایی از علامت سوال بود. اولین سفر هوایی با بچه بود برام. من تا حالا نه کس نزدیکی رو دیده بودم که بچه ی این حدود سنی سفر کنه، نه دوست نزدیک بچه داری دارم که بپرسم... خودم بودم و می خواستم تنهایی سفر کنم بدون هیچ حرفی... باید همه چیز رو بهش فکر می کردم. دست تنها، با همه ی بارها، با پرواز غیر مستقیم و پنج و نیم ساعت توقف... خدا رو شکر از پسش برآمدم و مشکلی هم نبود ولی شاید یه پست اختصاصی برای مامان هایی که می خوان برای اولین بار با نی نی سوار هواپیما بشن نوشتم... گفتنی کم نیست.

اولین ایران مادرانه:

ایران خیلی خوب و کوتاه بود. گرم بود و همه اش مطابق میلم نبود. از اون سفر تا این سفر یه عمه و دو تا دایی ام رو از دست داده بودم... این خیلی آزاردهنده بود... دیدن جای خالیشون... گاهی اینقدر باورش سخت بود که حتی تو خونه شون می دیدمشون. خدا خودش همه ی عزیزان آدم رو حفظ کنه ... من اگه یه روز تونستم با این واقعیت کنار بیام اون روز حس خواهم کرد که بزرگ شدم... 

مادر بودن در ایران آسون نیست! من اینجا تصمیم می گیرم کاری رو می کنم یا نمی کنم، و توضیح لازم نیست بدم... ممکن ه به دیگران گزارش بدم خبر بدم و همه شنونده ان... تو ایران هر کسی نظر میده، و همه اش باید توضیح بدی... و من خیلی بی حوصله شدم... چرا به بی ربط ترین فرد فامیل راجع به جزیی ترین چیز زندگی خودم و پسرم لازم توضیح بدم؟ این ها رو نمی فهمم... یعنی مردم فکر می کنن از من دلشون برای بچه ام بیشتر می سوزه یا مثلاً می خوان شعور آدم رو زیر سوال ببرن... *

*:یکی از مثال هاش خـ ـتنــ ــه کردن یا نکردن بچه اس... من تصمیمی گرفتم و به من و پدر بچه و بچه مربوط ه حداکثر ولی تا عروس نوه عموی فلانی هم سوال می پرسه و نظر میده... 

یه روز تو ایران قرار افطاری گذاشتیم و دوستانمون رو جمع کردیم و دیدمشون خیلی زیاد خوش گذشت... کاش بیشتر به دل استراحت میشد ایران بود... 

ماه رمضون امسال گرچه خیلی از حس های ماه رمضونی رو نداشت... زیاد اطرافم روزه گیر نبود کسی ولی همین که بعد از هفت تا ماه رمضون دور از ایران بودن، چند روزی از ماه رمضون رو با حال و هوای افطاری رفتن و زولبیا بامیه و رشته خشکار و حلیم و آش بودیم خودش خوب بود!

بعد از ایران:

بعد از ایران در کمتر از بیست و چهار ساعت برامون مهمون آمد از ایران. البته این تو برنامه بود... و هنوز هم مهمون داریم.  خونه ی آروم و کوچیکمون الآن پر و شلوغ ه با همه ی بالا و پایین ها...و این مدت پر از تجربه پر از درس ه. من گاهی تو این روزها بیشتر خودم رو می شناسم، حساسیت هامو بیشتر می فهمم، می فهمم چی باعث شده من اینی باشم که هستم، می فهمم آموزش های بچگی چطوری آدم رو اینی می کنه که هستیم...

و من مثل همیشه ی خودم هر لحظه با یه نگاه تحلیلگر همه اش ذهنم درحال پردازش اطلاعات ه. مقایسه می کنه و تحلیل می کنه و به نتیجه می رسه... گاهی واقعاً خسته می شم... چرا نمی تونم عبور کنم...

و در این اثنا به شدت مشغول کارم، باید تا ده روز دیگه نتایج کافی برای یک کنفرانسی که مقاله اش رفته تولید کنم... 

در همزمان لذت می برم، از مشاهده تغییرات آریو... آریو این وسط ها 39 هفته شد، و از اون لحظه به بعد دیگه بیشتر بیرون دل من بوده تا تو دل من... دیگه می تونه به این دنیا بیشتر از دنیای تو دل مامانش احساس تعلق کنه، دیگه غذاهای غیر نی نی ای می خوره، و دیگه فقط گیاه خوار نیست... برای من این تغییر بزرگ ه. باورم نمیشه تو این نه ماه و خرده ای از یک موجود کاملاً وابسته، پسرم به چیزی که الآن می بینیم تغییر یافته! خودش لیوانش رو می گیره می ذاره تو دهنش و می نوشه، قاشقش رو می گیره و تلاش می کنه بذاره تو دهنش... تشخیص میده این اسباب بازی رو نمی خواد و اون یکی رو می خواد... برای خودش رای پیدا کرده ... و تو خونه از این طرف به اون طرف جابجا میشه... عاشقتم مامان که من رو پر می کنی از این همه حس قشنگ و اینکه چشمم رو باز کردی به دنیایی با زیبایی وصف ناشدنی.

الهه پر از کار تو یه تابستون خوب آیندهوونی

هفتم شهریور