۱۳٩٢/۸/٢۸
یک سال زیبا

همه اش حال و هوای پارسال رو دارم... از شنبه خیلی بیشتر... بیمارستان رفتن ها و امروز نوزدهم نوامبر (البته به شمسی میشه فردا! 29 آبان) ساعت 6 صبح امروز یاد می کردم از پارسال رفتم رو تخت خوابیدم. بهم گفت پرستار که امروز اون روزه ! و لباس هایی ام که تنم بود...صدای قلب پسرم و بوق بوق سی تی جی، که صدای زمینه ی کل اون روز بود. عجب روزی بود دوشنبه 19 نوامبر 29 آبان... و دقایقی مانده به نیمه شب اولین دیدار من و پسرم... قشنگ مامان با چشم های گرد و باز چسبید به من و چنان آشنا بود که انگار هزارسال ه همدیگر رو میشناسیم. و با آمدنش من و باباش رو خوشحال ترین کرد.

برمیگردم به یک سال گذشته نگاه می کنم چیزی که نظرم رو اول از همه جلب می کنه سرعت گذر زمان ه واینکه چطور ما بی آنکه حواسمون باشه با تغییرات خیلی زیاد آریو تغییر کردیم. من به یک مادر با تجربه ی یکسال تبدیل شدم. آریو از حالت خوابیده به پسر فعال ایستاده ام تو خونه تبدیل شد که خیلی تواناتر و مستقل تر ه. هر لحظه مثل فیلم از جلوی چشمم عبور می کنه. 

سه ماه اول، پر از لحظه های ناب، و دلهره های یک مادر تازه بود. سه ماهی که سعی کردم با همه وجود لحظه لحظه اش رو زندگی کنم. سه ماهی که می دونستم مثل اون شاید دیگه گیرم نیاد. سه ماه مرخصی زایمان واقعاً از بهترین دوران عمرم در خونه بود.

سه ماهه دوم سریعتر گذشت. آریو بیشتر و بیشتر ارتباط برقرار می کرد. از دلهره های من کاسته شده بود و بهتر می تونستم لذت ببرم. آریو غذای جامد رو شروع کرد. غلت زد و نشست...

سه ماهه سوم آریو تب کرد و من فهمیدم چقدر جونم به جونش بنده. وقتی پوآن زنگ زد گفت از مهد تماس گرفتن حالش خوب نیست باید بری دنبالش از بدترین لحظه ها بود فقط خدا می دونه من این دودقیقه راه از محل کارم تامهد رو چطور رانندگی کردم و هیچ جونی برای قدم برداشتن نداشتم... و این همه برایم کافی بود که بفهمم خیلی فررند عزیزتر از اونی ه که فکر کنیم... تو سه ماهه سوم باهم رفتیم مسافرت و مهمون آمد. سه ماهه ی شلوغی بود برعکس شش ماه اول که پر از خلوت مادر و پسری بود...

پیش از آنکه متوجه بشم آریو تو خونه راه افتاد... سینه خیز ...ماما و بابا و ... و ما خوشحالترین. و این شلوغی تا اواخر سه ماهه چهارم ادامه داشت... آریو می ایستاد و من در چالش شیر بدم یا ندم و آغاز چالش های تربیتی جدی!

ماه یازدهم رو سعی کردم با همه وجود لذت ببرم. دوچرخه سواری با پسرم یکی از راه هاش بود. گرچه هوا سرد بود. آریو تو این سه ماهه اولین خوردن زمین هاش رو  تجربه کرد و برای من تلخ بود. 

و حالا در آستانه ی سال دوم مادر بودن باز به سالی که گذشت نگاه می کنم و جاداره سرم رو تا ابد به سجده بذارم و شکر کنم. همه چیز عالی بود و هست خداجونم خیلی خیلی دوستت دارم که لیاقت تجربه ی این همه لحظه های بی مثال رو دادی. و ازت با همه وجودم می خوام حافظ پسر یکساله ام که به شدت سریع داره بزرگ میشه باشی.

ازت می خوام بهمون توفیق بدی که مادر و پدر خوبی برایش باشیم.

پسرم خیلی دوستت دارم بخاطر همه ی چیزهایی که بهم یاد میدی و تولد تو و مادری کردنم به ما مبارک.

الهه

پر بال پرواز مشعوف و خوشحال

آیندهوون سرد