۱۳٩٢/۱٠/۱
یلدا در ایران

از سال عقدمون تا امسال پنج تا یلدارو ایران نبودیم. و امسال اولین سالی بود که بعد از عقدمون بلیط گرفتیم و برنامه ریزی کردیم که ایران باشیم. هفته ی گذشته از آیندهوون به مقصد ایران راه افتادیم. اولین سفر ایرانی بود که سه تایی باهم می آمدیم. دفعه ی قبل من و آریو زودتر از پوآن اومدیم و این دفعه هر سه باهم بودیم و این سفر رو واسمون جالب تر می کرد.

آریو یک ماه ه که مریض ه و این باعث میشد که خیلی نتونم به سفر ایران و آماده شدن برای سفر ایران فکر کنم. تو این مدت از تولد یک سالگی اش تا الآن که سیزده ماه و دو روزه اش هست با کلی بیماری جدید آشنا شدم! و تجربه کردم. گمانم خودم چشم زدم پسرم رو که یکساله شدو فقط یک بارمریض شد... از روز تولد یکسالگی اش هر روز سوغاتی جدیدی برامون از مهد آورد؛ بیماری پنجم، بیماری ششم، بیماری پا دست دهان و بعد هم حسن ختام یه اسهال استفراغ ویروسی طولانی و عجیب. آمدیم ایران هم سرمای سختی خورد و امروز تازه کمی بهتره... 

هفته ی اول سفر ایرانمون رو اهواز بودیم. و دیشب که شب یلدا بود قرار بود بیاییم تهران. برایم این شب یلدا به دلایلی که گفتم اهمیت ویژه داشت و بماند که با تاخیر پرواز اهوازمون به تهران به مدت دوساعت تازه ساعت 11 رسیدیم خونه و من از این بابت اصلاً خوشحال نبودم... ولی خوب اینکه یلدا رو در جمع خانواده مون بودم خوشحال بودم. 

حس می کنم تازه چند ساعت ه سفر ایرانم آغاز شده گرچه یک هفته اش رفته! کلاً ایران بودم برای من مترداف تهران بودن ه  اگه هم جای دیگه ای می رم درصورتی برام ایران محسوب میشه که با خانواده مون از تهران بریم جایی... دست خودم نیست... از فرودگاه مهرآباد که می آمدیم به سمت خونه میدون آزادی، اتوبان شیخ فضل الله ، پل صدر کلاً انگار دیدن همین ها هم یه قسمت خاموشی از وجودم رو روشن میکنه و ناخودآگاه شادی و رضایتی تو کل وجودم جاری میشه... انصاف نیست که بگم از ته دل دوست دارم همیشه اینجا زندگی کنم چون خونه مون رو دوست دارم محل کارم رو دوست دارم و... ولی واقعاً از ته دل دلم برای همین چیز های ساده به شدت تنگ میشه.

گفتنی کم نیست... ولی آشفته می نویسم چون گفتنی هام مرتب نیست....پس ادامه نمی دم.

 

الهه خوشحال از تهران بودن 

اول دی ماه 1392