۱۳٩۳/۱/۱٠
بهار امسال ما

عید شد و بهار اومد... امسال هم با حال و هوای مخصوص خودش. یکی از دوست هام اینجا خیلی دم عید خوشحال نبود... این دوستم پایه ی همه ی عید بازی های اینجاس همیشه. شیرینی پزون برنامه ای ه که یه جورهایی این دوستم و من پایه گذاریش کرده بودیم تو جمعون... و حالا امسال خوشحال نبود و کسی دل و دماغ این کارها رو نداشت. من به شکرانه ی همه ی چیزهایی که دارم و ندارم... و همه نعمت ها،... تصمیم گرفتم حال خوش واسه خونه بیارم. روز بیست و نهم اسفند رو مرخصی گرفتم. پوآن و آریو رفتن سر کار و مهد. و من از صبح تمیز کاری کردم، شیرینی پختم و خونه رو مرتب کردم.لباس های عیدمون رو اتو کردم، هفت سین رو روی ترمه ی نوم چیدم. پوآن و آریو اومدن آماده شدیم و سر سفره نشستیم تا سال 93 تحویل بشه. و همه اش برای عزیزانم شادی و سلامتی آرزو کردم. از خدا خواستم کمکم کنه و حافظ همه مون باشه...

به آریو نگاه می کنم که چقدر از پارسال تواناتر و فعال تر شده. خدا رو بخاطر داشتنش و بخاطر تجربه ی همه این حس های خوب شکر می کنم.

امسال هم مثل پارسال تو دانشگاه بچه ها مراسم نوروز برگزار می کردن. دلم اونجا هم بود. دوست داشتم باشم ولی دوست تر می داشتم که خونه باشم. آروم باشم. همیشه دوست دارم لحظه ی سال تحویل آروم باشه همه چی و بعدش هیجان و تبریک شروع بشه. به آرامش اون لحظه برای جمع بندی سال قبل و یه شروع تازه احتیاج دارم.

ندیدم ملت دیگه ای به اندازه ی ایرانی ها اینقدر تلاش کنن فرهنگشون رو به بقیه نشون بدن... یه کم چینی ها هم اینجوری هستن ولی حس می کنم نه به اندازه ی ایرانی ها. سال نوی چینی که میشه برای خودشون جشن دارن ولی مثل ما اینقدر انگار این در و اون در نمی زنن که بگن بهار می آد سال نو میشه... اینجوری باید باشه... خودمم همین طوری هستم تا حدی... چرا اینقدر همه مون در این مورد رسالت بدوشیم؟!

امسال آریو هم کنار ما سبزی پلو با ماهی خورد. عمو نوروز برایش عیدی آورد و من خیلی خوشحال شدم. امسال برعکس پارسال که لحظه ی تحویل سال اینجا داشت برف می آمد، هوا تابستونی و عالی بود. آفتابی 23 درجه... 

روز اول فروردین رفتم سرکار و برای همکارهام شیرینی بردم و رفتیم عید دیدنی. دوم و سوم منتظر موندم کسی بیاد خونه مون عید دیدنی ولی هیچ کس نیومد... حال و هوای عید تو ایران رو نمی شه گاهی به زور آورد اینجا... جا نمیشه تو اینجا. هفت سینت تو خونه چیده باشه و اول فروردین بری سرکار... یه چیزی همخونی نداره انگار... استادم گفت باید مرخصی می گرفتی. گفتم چه فایده بشینم تو خونه چی کار کنم. اینجور موقع ها بیشتر و بیشتر آدم فکر می کنه اینجا داره واقعاً چی کار می کنه...

الهه

در تلاش برای بهاری کردن ذهنش