۱۳٩۳/٢/٧
سکوت متفاوت...

قبلاً زیادتر سکوت می کردم و حرف های بیشتری داشتم. الآن حس نمی کنم تو سرم کمتر حرف دارم، بیشتر از چیزهای دیگه می گم شلوغ می کنم که کسی حواسش به سکوتم نباشه...

رفتن عموم اتفاق تلخی است که حتی با تلاشم نمی تونم چیزی از واژه در جمله ها بچینم، و بیشتر و بیشتر به ناتوان تر شدنم در حرف زدن واقعی پی می برم. انگار فارسی واقعی غیر روزمره ایم خیلی ضعیف شده، و هیچ زبان جایگزینی هم ندارم... مفاهیم تلخ سنگین خاطره های عمیق هم دردی ها و همدلی های به هم تنیده ای حس می کنم که از توصیف همه عاجزم... 

فاصله دردآورترین واقعیت این لحظه های تلخ است... 

 

الهه

مچاله و بی واژه

پ.ن : الآنی ام چه خوب که تو چند خطی نوشتی که حرف دلم باشه... چیزی که من واقعاً از گفتنش عاجز بودم