۱۳٩۳/۳/۱٤
به به ازاین دیدار

تولد امسالم خیلی جالب بود برام... بعد از هشت سال قرار بود امسال تولدم رو پیش مامانم اینها باشم و از این بابت خوشحال بودم. قبلاً ها که همیشه روز تولدم رو کنارشون بودم نمی دونستم شاید که این یه نعمت ه. من اهل جشن تولد نیستم. همیشه دوست داشتم وقتی ایران بودم روز تولدم رو کنار خانواده ی خودمون باشم بدون جشنی و یه روز هم به همون مناسبت با دوستهای صمیمی ام برم بیرون...سینمایی کافی شاپی رستورانی... از اون روزها الآن خیلی می گذره... چشم هم گذاشتیم و شد 9-10 سال پیش. از وقتی از ایران اومدم بیرون دیگه رستوران و کافی شاپ خبری نیست و دوست ندارم ... جمع دو سه نفری خودمون خوب و آروم و خوب بود. ولی امسال مشعوف اومدن مامان اینها و خواهرکم قدر می دونستم که بودن کنار خانواده می تونه خیلی با ارزش تر باشه... 

به همت و لطف دوست های مهربون اینجا یه تولد سورپرایزی خوب و کوتاه کنار مامانم اینها داشتم... خوب بود و کادوهای ویژه ای که دوستشون می داشتم.  تولدم بین اومدن مامانم اینها و اومدن بنفشه گلم ساندویچ شده بود. که هردو من رو روز تولدم خوشحالتر می کرد. 

پنج سال و اندی از آخرین دیدارمون می گذشت و حالامن، بغل دستی دوران دبیرستان، دیگه دوست تازه عروسی کرده ای نبودم... مامان یه پسر یک سال و نیمه بودم ... دوست گلم خانم دکتر شده بود.... چقدر از اومدنش از موفقیتش از پیشرفتش خوشحال بود و حالا چقدر هیجان زده ی دیدار بودم...

روزهای پیش هم بودنمون کم بود و مثل همه ی روزهای خوب دیگه خیلی زود گذشت... امروز صبح توی فرودگاه خداحافظی کردیم و من تو راه درحالی که matthaus passion گوش می دادم به این فکر می کردم که وقتی کنار یه دوست، کنار همسر خوبش، اینهمه خوش می گذره... چرا باید این همه دور باشیم که این همه کم همو ببینیم. 

دوستم به همون خوبی دبیرستان، به همون صمیمیت روزهای خوش 16-17 سال پیش، همون قدر دوست داشتنی بود... و من همون قدر که هزار بار بیشتر از داشتنش خوشحال بودم. کاش بازم زودی همو ببینیم. 

سفرت بخیر عزیزم.

الهه در حال بزرگتر بودن!

آیندهوون -آخرهای بهار