۱۳٩۳/٦/٩
مشغولیم واین هم خوب ه

امسال سال پر مهمونی بود... وقتی مامان اینها اینجا هست یه آدم هایی هم به برکت وجود اونها می آن که شاید اگه خودمون بودیم هیچ وقت خونه ما نمی آمدن یا نمی موندن.

بعد از خواهرک و همسرش و دوستم و همسرش، پسر دایی اومد و باهم خوش گذشت تو دو روزی که بود... بستنی درست کردیم و حرف زدیم از هر دری، سوال عکاسی پرسیدم و ...

بعد دوباره بابام اومدن و دوستم و متعلقاتش اجمعین. یه نگرانی هست که وقتی آدم دوست های خیلی صمیمی اش رو نمی بینه ممکن ه بی آنکه باخبر بشه تغییرات ناگزیزی که با زمان می کنیم به هم واگرا باشه... من همیشه می ترسم از اینکه حرفی دیگه با اون دسته از دوست هاییم که دوستشون دارم و بعد از مدت ها می بینمشون نداشته باشم. و خیلی خوشحال میشم وقتی می بینم اونقدرها هم تغییراتمون دور از هم نبوده... گفتنی مشترک زیاده ... و کنارهم خوش می گذره. بزرگ تر شدیم، دغدغه هامون تغییر کرده ولی دور نشدیم.

بعد از دوستم اینها، دخترخاله ام و همسرش اومدن. فکر می کنم بزرگترین مهمون هایی که تا حالا داشتم بودن. کنارشون خوش گذشت ... باهم سفر کردیم حرف زدیم و خندیدیم... به این فکر می کردم فقط وقتی دور باشی این شانس رو داری که اقوامت بیان خونت بمونن... من تو این همه سال های عمرم که ایران بودم هیچ وقت خونه تقریباً هیچ فامیی مون نموندم و  تقریباً هیچ فامیلمونم خونه ما... به این فکر می کردم که نمی دونستم خیلی ها وقتی از خواب پامی شن چه شکلی ان... ولی وقتی دور باشی مهمونهات شب می مونن... من عاشق اینم که پذیرایی صبحانه از مهمونم بکنم :)

مامان اینها رفتن و یوهو اینجا خالی شد... الآن که 10 روز می گذره از رفتنشون سعی کردیم سرمون رو به کارهای پیش رو گرم کنیم و باز در آستانه ی یک تغییر مثبتیم... تغییری که برایش ذوق داریم ولی اگه حواسمون نباشه ممکنه به حدی که باید ازش لذت نبریم... داریم خونه دار میشیم... خونه ی واقعنی... برای خودخودمون. :)

 

الهه

سرگرم چیزهای خوب. برای یه شروع خوب.