۱۳٩۳/۸/٢٧
آهسته...

یک ماه شد که اومدیم خونه جدید... خونه هنوز خیلی شکل خونه نشده... و ما خیلی عین خیالمون نیست. یعنی توانمون محدود ه و غصه نمی خوریم که بیشتر از این حد نمی تونیم.

همه چیز باهم قاطی شده و ما سعی می کنیم به خودمون فرصت بدیم ... مهلتی برای خودمون تعیین کردیم .... برای تولد دوسالگی آریو (که با تاخیر جشن خواهیم گرفت) ، باید خونه قابل مهمون باشه... و همون طوری که خانم همسایه روز اول گفت انشالله برای کریسمس دیگه خونه آماده اس...

راستش اون موقع که گفت کریسمس من حس کردم اووو چه خبره... این همه دیر... ولی دست آخر می بینم داره همین میشه... و باید خیالی مون هم نباشه.

آخرهفته مهمون دار میشیم...کاش میشد من ازشون مهمونداری کنم بجای اینکه اونها بیان تو کارهای ما کمک کنن... همیشه این آرزو رو دارم و تقریباً هیچ وقت اتفاق نمی افته... 

درس و کار و بار هم هست... پیش میره... گاهی کند... گاهی خوب... گاهی انتظار...

استادم که هراز گاهی صحبت تز نوشتن رو پیش می کشه اصلاً به خودم اون پروسه رو نزدیک نمی بینم... داره نزدیک میشه... اون مارچ 2016 که تو قرارداد روز اول امضا کردم و خیلی دور می نمود دیگه خیلی هم دور نیست...

الهه

کند و آهسته و در سکون عجیب...