۱۳٩۳/۱۱/۱٤
احساسات عجیبم.

دوسال پیش همچین روزهایی خودم رو آماده می کردم واسه شروع دوباره کار، مرخصی زایمانم داشت تموم میشد و آریو باید مهد رو شروع می کرد... 

حس می کنم همین دیروز بود، روزی که هنوز به کار برنگشته بودم و یه نصفه روز آریو باید امتحانی می رفت مهد. دیر بردمش، و نشستم تو مهد بهش شیر دادم. دوست داشتم بمونم...ولی می دونستم که باید خداحافظی کنم و بیام. گذاشتمش و آمدم جلوی مهد تو ماشین تو آینه صندلی خالی اش رو می دیدم و گریه امان نمی داد استارت بزنم. نمی دونستم باید چی کار کنم. باورم نمی شد از این خودمم... باورم نمیشد این همه احساسی... واسه چیزی که هیچ منطق خاصی پشتش نمی بینم همچین واکنشی... تلفن زدم به پوآن تو دلفت... گفت اشکال نداره برو... خونه رسیدم بغض همه جونم رو فشار میداد... نیم ساعت نگذشته بود که باید برمیگشتم دنبال آریو. سوار ماشین شدم و این بار با شوق و لبخند رفتم ... همه چیز خوب بود... اینجور گفتن مربی هاش.

تا مدت ها جملاتی که می شنیدم این بود که آریو خیلی کوچیک ه، آریو تا مدت ها کوچکترین بچه ی کلاس بود...

حالا دوسال هست که تقریباً هر روز همین جوری ه. می ریم مهد، پشت شیشه یا تو راهرو خداحافظی می کنیم و عصر با اشتیاق می دوییم دنبال آریو. آریو اونجا غلت زد، نشست، غذا خورد، بوسیدن یاد گرفت، خداحافظی و سلام یاد گرفت. نوازش یاد گرفت و در آغوش کشیدن. 

پارسال وقتی بعد از سه هفته از ایران برگشتیم وقتی مربی اش رو دید پرید بغلش... 

امروز توی دفترش صبح که می خواست بره می نوشتم :" این هفته آخرین هفته ایست که آریو تو این کلاس هست ..." و باز بغض گلویم رو فشار میداد... دوست داشتم و خوشحال بودم (و هستم) که آریو از هفته ی دیگه می ره کلاس بالاتر و دیگه نی نی نیست. ولی نمی دونم چرا... انگار خاطرات این دوسال برای من با کلاس اون گوشه مخلوط شده... انگار این گذار فاز از مادر بودن رو من همون گوشه داشتم... حالا که می آد کلاس بالا برای من این رفتن غم انگیز هم هست...

نوشتم و دفترش رو دادم پوآن ببره مهد... 

عصر باهم رفتیم دنبالش... مثل همیشه همه چیز خوب بود. آریو شاد بود بازی کرده بود و سر یخچال رفته بود. متخصص باز کردن همه قفل های کودک شده...

دفترش رو برداشتم و تو ماشین داشتم می خوندم و باز بغض امانم نمی داد... انگار راه نفسم بسته شده بود... مربی محبوب آریو (که مربی محبوب من هم هست) نوشته بود :" برای من هم انگار همین دیروز بود که آریو کوچولو اومد تو کلاس... تو این دوسال تقریباً هر روز تو بغلم بوده و ساعت های زیادی رو باهم گذروندیم... حالا آریو بزرگترین بچه ی کلاس ه وکاملاً آماده واسه رفتن به کلاس بالاتر ه... امیدوارم در آینده آریو رو گاهی بیارین کلاس ما سر بزنه... من از همین الآن دلم برایش تنگ شده"... 

این جملات هرچند ساده، اشکم رو در می آورد... نمی دونم من می خوام تو هر تغییر فازی برای بچه هام هم اینقدر احساسی بشم... خودم رو خیلی نمی فهمم... 

از طرفی حس یک مادر مغرور رو دارم که پسرش چنان بزرگ شده که از همه بچه های کلاس بیشتر حرف می زنه و می فهمه... از طرفی طبق معمول دلبسته هرچیز و ناچیزی میشم... حتی اگه اون میز عوض کردن بچه ها تو کلاس گوشه مهد باشه... ولی باید عبور کرد... و رو به جلو نگاه کرد.

الهه

مادری با اشکی در مشک!

تو یه روزی از ماه بهمن که کلی برف گلوله گلوله از آسمون بارید