۱۳٩۳/۱۱/٢۸
کنار اومدن کودکانه

آریو داره به کلاس جدید کم کم عادت می کنه. فکر می کنم همون طور که واسه خودش آروم می گذره واسه ما هم آروم داره می گذره. 

هفته اول هفته سختی بود! نه شکل سختی که مربی هاش فکر کنن سخت. بچه های دیگه که شروع می کنن کل هفته رو گاهی گریه می کنن... آریو رفتارش ولی متفاوت بود. روز دوشنبه من اصلاً نرفتم مهد، پوآن برده بودش و آورده بودش. وقتی رفته بود دنبالش گفته بودن گریه کرده. شب خیلی ناراحت بودم که چرا آریو گریه کرده. آریو خیلی راحت گریه نمی کنه... فرداش رفتم مهد رسوندمش و از مربی اش راجع به روز اولش در کلاس جدید پرسیدم. مربی اش گفت خیلی خوب ه. فقط دو دقیقه دیروز گریه کرده. من کمی خیالم راحت شد که همه اش گریه نکرده. آریو خودش با من خداحافظی کرد و مشغول بازی با همکلاسی های تازه اش شد. رفتم از پشت شیشه نگاهش کردم. بیست دقیقه ای ایستادم اونجا و بازی کردنش رو تماشا می کردم. و با مربی اش حرف می زدم. گفت آریو خیلی خوب با شرایط جدید کنار اومده. و گفت ما دیدیم یه اخلاق خوبی داره و اونم اینه که واسه ایده اش مبارزه می کنه و کوتاه نمی آد. گفتم چطور؟ گفت:" اینجا بچه ها فکر میکنن که آریو یه پسر کوچیک ه که به راحتی می شه اسباب بازی ای که می خوان  ازش بگیرن. ولی اگه آریو نخواد بده اسباب بازیش رو داد می زنه می گه نه ه ه ه!" من تو دلم گفتم خاک بسرم... چرا بچه ام همچین جوری شده ! من گفتم:" ای وای !! " مربی گفت :" نه نه این خیلی خوب ه. حالا بزرگتر بشه بهش می گیم که به جای اینکه داد بزنه، به همکلاسی هاش بگه که نمی خوام بدم می خوام بازی کنم". 

من حس کردم بیخود نیست اینجا همه به من می گن assertive نیستی... انگار ما تو جامعه متفاوتی بزرگ شدیم که خوب و بدش مرزش متفاوت ه. 

همون جا جلوی چشمم آریو سر یه بچه ای داد زد. و من باز بی اختیار خجالت کشیدم. 

مربی دیگه داشت اسباب بازی ها رو جمع می کرد چون وقت میوه خوردن رسیده بود، آریو یه اطو دستش بود و داشت با دست دیگه اش کمک می کرد و اسباب بازی ها رو جمع می کرد به همراه همکلاسی اش ناتالی که حدود یک سال و چهارماه از خودش بزرگتر ه. ناتالی خواست اطو رو از دست آریو بگیره. ظاهرا آریو فکر کرد که اون می خواد بازی کنه و یوهو سرش داد زد که نه ه ه . مربی اسباب بازی ها رو ریخت تو جعبه و جعبه رو گذاشت تو قفسه. اطو هنوز دست آریو بود. آریو رفت با دقت جعبه رو کشید بیرون و اطو رو گذاشت سر جایش. 

من و مربی دیگه از همون بیرون شاهد اوضاع بودیم. مربی گفت این اخلاقش رو می گم. من فکر کردم شاید علت دیگه ای که آریو اینجوری شده و داد می زنه (در حالیکه قبلاً ندیده بودم داد بزنه) اینه که اینجا بیشتر بچه ها می تونن حرف بزنن و آریو نمی تونه مثل اونها حرف بزنه... شاید ناراحت ه. و اینجور بروز می ده.

روزهای دیگه آریو می رفتیم می خواست دکمه های کاپشن من و باباش رو باز کنه که بمونیم پیشش و نریم. اونجا خوب غذا نمی خورد و هنوز نخوابیده. اواخر هفته بهتر شد. بیشتر با بچه ها بازی می کنه ولی هنوز هیچ روزی نخوابیده تو کلاس جدید.

امروز هم گونه ای دیگه بود...

جایی که ماشین رو می ذاریم تا بریم تو مهد، پشت شیشه های کلاس قبلی ه. آریو مربی های قبلی اش رو گمونم دید و یکی از همکلاسی های قدیمی اش به اسم کویینتین. کویینتین گویان وارد مهد شد. حالا این کویینتین همچین دوست صمیمی اش هم نبود که باهم بازی کنن خیلی... از پیچ پیچ راهرو ها با درهای محکم عبور کرد تند تند. درها رو خیلی سفت کردن که بچه ها نتونن رد بشن ولی نمی دونم آریو چطوری زورش می رسید تند تند هل می داد و خودش رو رسوند به کلاس قبلی. پرید بغل مربی هاشو بوسیدشون و شروع کرد به بازی با اسباب بازی های قدیمی اش. اونها هم بوسیدنش و گفتن که اینها بچه های کوچیکن... تو دیگه بزرگ شدی باید بری کلاس دیگه. آریو تند تند با من خداحافظی می کرد که من برم. من گفتم نه باید به مربی ها خداحافظ بگی ما باهم می ریم کلاس جدید. به سختی راضی شد. بوسیدشون و اومد.رفتم کلاس جدید نشست سرمیز دیگه وقت میوه بود. کمی بچه ها رو نگاه کرد... بچه های بزرگتر می گفتن آریو آریو... آریو بامن خداحافظی کرد و آمدم.

بچه ها عجیبن... خصوصاً وقتی درکشون از چیزها بیشتر از اونی ه که می تونن توصیف کنن یا به زبون بیارن. امیدوارم راحت باشه و شاد... 

الهه تو مه و خلوت شلوغش.

آخرهای بهمن 1393