۱۳٩۳/۱٢/۸
تنهایی در دنیای آکادمیک

معمولاً وقتی موقع مهلت فرستادن مقاله واسه کنفرانسی میشه، یا کار به جایی می رسه که خوب این شد یه چیز جالب میشه پابلیش بشه و... احساسات متناقض من نسبت به دنیای آکادمیک پررنگ و پر رنگ تر میشه.
توی روزهای معمولی ، انگار که خودمو یه نفر از این دنیا می دونم. یه گوشه نشستم و با لذت کار می کنم. نفس انجام کار حتی اگه به هیچ دردی نخوره انجامش لذت بخش ه. یه هدف کوچیک کوتاه مدت، تلاش برای رسیدن بهش، و صحبت های مربوط بهش هر روز و بعد از مدتی گرفتن یه نتایجی... این فرآیند جالب و لذت بخشی ه. مثل کوهنوردی، گاهی حتی ساده تر، مثل پختن یه کیک واسه بار اول.
تا اینجای کار من با چیزی مشکل ندارم...
مشکل من اونجایی شروع میشه که استادها بحث می کنن یه مقاله بزرگ بشه این کار یا دو تا مقاله ی کوچیک، کیفیت تا چه حد مجاز ه فدای کمیت بشه... بعد من کلاً پرت میشم تو یه دنیای دیگه... اصلاً کیفیت چی هست، کی می خواد اندازه گیری کنه؟ چرا هر کی سی وی ات رو می بینه اول تعداد مقاله ها رو می شمره، قبل اینکه نگاه کنه ببینه کیفیت هر کدوم چه طوری ه ( منع نمی کنم خودمم همین کار رو می کنم... به عنوان اولین اندازه گیری.)

مثلاً خیال می کردم نتایجم در حد فلان کنفرانس جالب ه. گفتم می خوام مقاله بدم. حالا که دو هفته مونده تا مهلت فرستادن چکیده، می بینم اونقدرها هم جالب نیست... خوب حالا که چی؟ استادم میگه این فقط یه چکیده اس میدی میره... محتمل هست بنویسم و به برکت اسم استادها و حتی در مقام مقایسه با کارهای دیگه قبول بشه و دست آخر مقاله ای بشه 3-4 صفحه تو کتابچه ی فلان کنفرانس... اینجوری که میشه هیچی واسم مهم نیست.... چیزی که الآن واسم مهم ه اینه که خوب که چی؟! من الآن این نتایج رو دوست ندارم دیگه. جوری نیست که وایسم ازش دفاع کنم.ولی چون مهلت داره می گذره باید نوشت و فرستاد بره...
مهم نیست بقیه چی کار کردن... شاخص ها تو دنیای آکادمیک گاهی واسم آزاردهنده میشه اینجوری میشه که نمی تونم خودم رو جزیی ازش ببینم.

خبر بد اینه که جاهای دیگه وضعیت از این بهتر نیست که هیچ بدتر هم هست...

 

الهه

خودشم نمی دونه دقیقاً داره چی کار می کنه!