۱۳٩٤/۱/٢٠
پرزنتشن در سکوت

چند روز که چه عرض کنم حدوداً بیش از دوهفته اس کمابیش فقط اسلایدهام جلوم بازه که پرزنتیشن آماده کنم واسه سه شنبه.

کار درست کردن اسلاید معمولاً برام کار بسیار لذت بخشی ه. یه قصه دارم تو ذهنم که دوست دارم راجع بهش حرف بزنم و عاشق تصویر سازی واسه اون قصه ی ذهنمم. یه وقت همکارهام بهم می گفتن وقتی پرزنت می کنی آدم همون قدر بهش خوش می گذره که انگار داره کارتون نگاه می کنه. یه داستان متحرک ... من هم می دونستم چون خودم از گفت اون قصه لذت می برم اون دوستش میدارن.

یه وقتی هم استادم گفت حالا دیگه اینجور نباشه که فکر کنی هدف از پرزنت کردن تهییج شنونده اس... باید به جنبه علمی و اطلاع رسانی اش بیشتر توجه کنی. خلاصه مقصودم اینه که من پرزنت می کردم مشکلی هم نبود. پرزنتیش بیشتر از یک ساعت هم داشتم بازم مشکلی نبود.

این بار اما نمی دونم چرا اینقدر بی انگیزه ام. انگار یکی می خواد به زود دهنم رو باز کنه. نه قصه ای دارم که بخوام تعریف کنم نه دوست دارم حرفی بزنم. اولش این طور نبودم. حس می کردم دوست دارم برم پرزنت کنم ولی هرچی به تاریخش نزدیکتر می شیم من بیشترو بیشتر دوست دارم ساکت باشم. 

پرزنتیشن من یک ساعت و یه ربع خواهد بود. و کار من حسابی ریاضی... استادم میگه مثلاً فلان جزییات رو که خواستی توضیح بدی بگو ده دقیقه طول میکشه هر کی می خواد ده دقیقه رو بخوابه بعد دوباره یه جوکی چیزی بگو بیداربشن بقیه نتایج رو توضیح بده... این واقعاً من رو آزار میده... حتی اگه واقعیت کار ما باشه. چرا باید برم حرف هامو واسه کسایی بزنم که می خوان بخوابن... چه کاری باشه؟!

23 تا اسلاید رنگی رنگی دارم که کنار هم نمی تونن بشینن... هیچ قصه ای پشتشون نیست. پشتشون منم بی قصه، ساکت، و کمی عصبانی.

 

الهه

متمایل به سکوت، مشتاق هر کاری بجز اون کارهایی که داره!

فروردین ماه 1394