۱۳٩٤/٤/۱٥
تارا، هدیه قشنگ خدا به ما

به طور عجیبی باورم نمیشه آخرین به روز رسانی آخر فروردین ماه بوده و الآن نزدیک به نیمه ی تیرهستیم.

این روزهای من پر است از صدای لذت بخش "قورت قورت" کوچولوی نرم و مخملی ام تو بغلم. چقدر دلم واسه این لذت تنگ شده بود ... به دخترم با لذت شیر می دم و از اینکه می بینم آستین لباس هاش کوتاه شده و دکمه ی لباس هاش به سختی بسته می شه لذت می برم.

صبح روز دوشنبه بیست و پنجم خرداد ماه ، یه روز آفتابی قشنگ ، ساعت دوازده دقیقه به هفت صبح تن گرم و کوچیک رو دادن بغلم. تارا دختر گل مامان شد کوچیک ترین عضو خانواده و چنان جا باز کرد بین ما انگار که همیشه بوده . تارا مثل مامان خردادی و شعبانی شد.*

یکی از هیجاناتی که برای تولد تارا داشتیم این بود که حالا آریو چطور با این خواهر کوچولو برخورد خواهد کرد و برخوردش خیلی معمولی تر و بی تفاوت تر از اونی بود که ما تصور می کردیم.

حاملگی دوم، زایمان دوم و داشتن بچه دوم به مراتب از اولی پر لذت تر ه. حاملگی دوم با آرامش بیشتری گذشت و ساکت و آرومتر بود. چیزی که من خیلی دوست داشتم. تغییراتی که این دفعه بیشتر بهشون واقف بودم و کسی هم لازم نمی دید راجع بهش نظر بده.

آماده کردن خونه واسه عضو جدید هم باز به ارومی و خوبی بود. یه اتاق صورتی با وسایل خوشگل همه چیز آروم و بیصدا...

زایمان دوم خیلی راحت تر و با اعتماد بنفس بیشتر پیش رفت و وقتی دخترم اومد تو بغلم حس کردم دیگه تو بیمارستان کاری ندارم و بایدزودی برم خونه.

شیردادن و حموم کردن و ... با تسلط بیشتری پیش میره و آدم می تونه بدون دغدغه های جانبی از کل پروسه فقط لذت ببره. حس می کنم برای تارا مادر با آرامش تری هستم. مامان مسلط تر ، و شاید پخته تر.

این روزها که مامان و بابام هستن پیشمون و تارا و آریو و من بیشتر روزها تو خونه ایم پیششون اینقدر چیزهای ساده ی خوب هست که فقط باید هر لحظه خدا رو شکر کنم.

الهه

مامان خوشحال دو تا دسته گل

نونن

*: اون موقع که تو بچگی ام حساب می کردم کی دوباره خرداد و شعبان همزمان میشن و فکر می کردم من بین 32 تا 36 سالم باید باشه هیچ فکر نمی کردم دخترم تو همون سال ها بدنیا بیاد و من دلم بخواد مثل مامانش خردادی و شعبانی بشه