۱۳٩٤/٦/۱۱
من همانم

دیروز وامروز ماشین نداشتیم چون ماشین برای سرویس خوابیده من واسه آوردن آریو به مهد و اومدن به دانشگاه واسه راست و ریس کردن کارهای کنفرانس درپیش با اتوبوس اومدم  دانشگاه. اتفاقاً این روزها روزهای اول سال جدید تحصیلی ه. تو اتوبوس خصوصاً وقتی صبح (تقریباً زود) سواربشی، کلی دانشجوی جدیدالورود می بینی. قیافه هاشون ، تیپشون و نگاه هاشون امروز من رو به شدت یاد مترو ی خط دو 14 سال پیش می نداخت... وقتی من با رضایت قلبی ایستگاه دانشگاه شریف از مترو پیاده می شدم و می رفتم به سمت دانشگاه. وقتی از هیجده ساله بودنم و دانشگاهم و خودم راضی بودم و پرامید و کوچک... کوچکی که فکر می کرد بزرگ شده. 

به این بچه ها نگاه می کردم کم سن و سال و (گاهی پرامید)... من هنوز خودم رو جز اونها می بینم. ولی اونها چی می بینن... یه زن (شاید خسته؟!) با دوتا بچه توی کالسکه که یکی شون مدام میگه ماااانی ماااانی... و اون زن هر بار با لبخند جوابش رو میده. اینها نمی دونن اندکی قبل من هم مثل اونها بودم... ولی من می دونم اونها درچشم بهم زدنی جای من خواهندنشست...

 

الهه

اول شهریور 1394 با حال و هوای اول مهر 

پر امید واسه یه شروع تازه بعد از دومین مرخصی زایمان...