۱۳٩٤/٦/٢٥
یک چهارم سال

یک چهارم یک سال از تولد دخترم می گذره. پارسال همین موقع ها بود که اومد نشست تو دلم. و الآن خانم خندونی شده که تو مهد دل مربی هاشو می بره... هزاران بار شکر...

دیروز تارا خانم روز اول مهدش بود. دختر خوب و خوش اخلاق و خندونی ه. آریو که این اخلاق ها رو داشت همه تو مهد می گفتن ما بچه به این خوبی ندیدیم... چقدر آروم ه... حالا تارا رفته توی کلاس بغلی، و مربی های مشترکی هم داره با آریو. اونها دیروز می گفتن:" تارا هم مثل داداشش خوشحال و خوش اخلاق ه". و من چیز ندارم بگم به جز شکر برای این بچه ها که گذار بین مرخصی زایمان و کار رو برای من آسون می کنن. 

صبح بچه ها رو می ذاریم مهد و می آییم سر کار. شدیم یه مامان و بابای گرفتار که عقب ماشین کوچیکشون رو این فسقلی ها پر کردن.

دلم کمابیش واسه کار تنگ شده بود. دیروز روز اول کار رسمی بود. و همون دیروز باید می رفتم سر کلاس . این ترم هم باز استاد حل تمرینم. سه گروه حل تمرین هست برای این درس الکتـ ـرومغــ ـناطیس یکی از شاگردهای پارسالمو تو راهرو دیدم. پرسید شما تو کدوم کلاس درس میدین؟ گفتم فلان شماره و رفتم. صدایش هنوز تو راهرو می آمد به دوستاش گفت برین این کلاس خیلی این استاد خوبیه! گروهشون همه اومدن سر کلاسمون و من ته دلم گفتم کاش اینجور باشه و واقعاً چیز یاد بگیرین :) و دلگرم ترشدم به کارم.

الهه برگشته به کار

گفتنی زیاد ه ولی پست جدایی می طلبه.