۱۳٩٦/٤/۱٤
تارای دو ساله من، خواهر و برادرهای خونه ما
فرداش تولد تارا بود. شب بهش شیر دادم و خوابوندمش. هیچ فکر نمی کردم تا شب تولد دوسالگی اش هنوز داشته باشم بهش شیربدم. از این کار حس عجیبی داشتم. هم خوشحال بودم که بهش تونستم شیر بدم، هم از اینکه خیلی وابسته نیست و فقط روزی یه بار موقع خواب شیر میخوره احساس راحتی می کردم، هم از اینکه چیزی جایگزینش نمی خوره کمی نگران بودم. هم از اینکه بالاخره دیر یا زود باید به فکر گرفتنش از شیر باشم فکری بودم  
به هر حال خوابوندمش و اومدم پایین. ماه رمضون بود و فردا رو باید روزه میگرفتم. اینجا سحر خیلی زود ه. ساعت یک ونیم. کمی چای خوردم و دست به کار کیک پختن شدم. وقت نکرده بودم برم خرید کنم که مواد لازم برای کیک خاصی رو تهیه کنم. فکر کردم یه کیکی باید درست کنم که هم مفید باشه برای بچه ها، هم آلرژن نداشته باشه تویش که بتونم ببرم مهد. کیک گلاب و ماست یوهو به ذهنم اومد. بماند که پرشین بلاگ کار نکرد و صفحه تنبل خونه ام رو نمی آورد و من اعصابم خورد شده بود که نصف شبی چی کار کنم.و بعلاوه یوهو ترازوم باتریش تموم شده بود و منبع همیشه لایتناهی باتری های خونه مون هم این سایز باتری رو نداشت و من جبرا با تبدیل های حجم به وزن شروع به کار کردم؛ بالاخره حدود ساعت 4 صبح دو تا کیک پخته آماده بود یکی برای مهد یکی برای خودمون که فردا از سر کار می آییم تولدش رو جشن بگیریمو و همه کادوهای بچه ها مهد هم آماده تو بسته بود و دم در. خوابیدم و صبح بلند شدیم.
به تارا تبریک گفتیم و بهش گفتم دو ساله شدنت مبارک. تارا دوساله متفاوتی ه نسبت به تجربه ی قبلی من از بچه ی دوساله. وقتی ازش می پرسم چند سالت شده میگه دو. آریو هم بیدار شد

متوجه شد تولد تاراس. وقتی اومد پایین و کیک ها و کادو ها رو دیدگفت امروز تولد آریو هم هست. من بهش گفتم نه امروز فقط تولد تاراس. تولد آریو چند ماه دیگه اس.
یه کم فکر هاشو کرد و با یه حالتی که انگار راه حل بی برو برگردی به ذهنش رسیده باشه گفت من و تارا امروز باهم عروسی می کنیم. تو و بابا قبلاً باهم عروسی کردین و حالا نوبت بچه ها و نی نی هاس. امروز جشن من و تاراس. تارا می خوای با من عروسی کنی؟ تارا هم گفت آره! خیلی خوشحال ازاینکه راه حلش دقیقاً همونی ه که می خواد گفت حالا امروز جشن ه. جشن من و تارا. هم من کادو میگیرم هم تارا.
عاشق استدلالش بودم. جوری که حتی دوست نداشتم بشنوم باباش راضی اش می کنه که باید بره یه دختر از غریبه ها پیدا کنه و نمیشه با خواهرش عروسی کنه!
رفتیم مدرسه به معلمش گفتم جریان از چه قراره. آریو بلد نبود عروسی رو به هلندی بگه. و گفت امروز تولد من و تاراس. من باید برم برای تارا گل بیارم. خیلی برام جالب بود که چه چیزهایی از عروسی کردن تو ذهنش هست. آریو از عروسی ما فقط یه شورت فیلم دیده و یه بار هم چند ماه پیش عقد عمه اش شرکت کرده و همین ه کل تجربه اش از عروسی..
تو مدرسه یه صفحه با عکس گل انتخاب کرده بود و رنگ کرده بود. من تو خونه زدمش به دیوار یوهو تا دیدش گفت:" ااا این گل عروسی تاراس. این گل مال تاراس""

تارا اون روز تولدش تو مهد و تو خونه رو با لذت برگزار کرد. تو خونه همراه آریو مثل "عروس و داماد کوچولو" بالاس سر کیک نشستن و دوتا کادویی که آریو برای خودش و تارا انتخاب کرده بود باهم باز کردن و باهم بازی کردن.
دیدنشون کنار همدیگر و بازی کردنشون باهم دیگه از بزرگترین لذت های زندگی ه. و من شاکرترین از دیدن از لذت ها هر روز.

الهه
اواخر خرداد.
پ.ن: بخاطر مشکلات فنی پرشین بلاگ دیرتر داره این پست تو وبلاگ گذاشته میشه