۱۳٩٤/۱۱/٢٢
مادر مغرور

خیلی ساده یا خیلی مسخره گاهی بیربط وباربط، تو جمعی وارد میشم که اصلا. لازمم نیست صحبتی از بچه ها به میان بیاد دوست دارم انگار از پشت چشم هام همه ببینن که من دوتا بچه ای دارم که بهشون افتخار میکنم. انگار بی دلیل و با دلیل، اونها دلیل بودنن. اینجور موقع ها ناراحت میشم که چرا در نوجوانی به مامانم اینها خرده می گرفتم که هرجا می نشستن از ما تعریف میکردن؟! الان می فهممشون و از دست خودم ناراحت میشم. شاید این حرف ها رو قبلاو زده بوده باشم دقیق یادم نیست ولی دو هفته پیش که بعد غریب به چهارسال تمرین شمشیربازی رو شروع کردم، و اونجا اصلاً لازم نبود بگم من مادرم، انگار هی دوست داشتم بگم به همه که گرچه خوشحالم اومدم تمرین ولی دلم همه اش پیش اون دوتا فسقلی تو خونه اس.

وقتی مادری، فرقی نداره بچه ات چه کار ساده ای رو انجام داده ولی تو باز مغروری و بهش افتخار میکنی. حتی اگه این به سادگی خوردن هروعده آنتی بیوتیک باشه، یا جیش کردن روی پاتی!

خلاصه رویدادها:

  • میرم شمشیربازی
  • همه مریض بودیم
  • آریوبرای اولین بار آنتی بیوتیک مصرف کرد