۱۳٩٤/۱٢/٤
تعامل با دنیای بزرگ کوچک ها

آریو تست بینایی سنجی داشت. این اولین بارش بود. برامون ایمیل زده بودن و یه ویدیو فرستاده بودن که به بچه نشون بدیم و آماده اش کنیم. عکس هایی هم که ازش قرار بود بپرسن داده بودن که نشونش بدیم و مطمئن باشیم که می دونه اسم هر کدوم از اون شکل ها چیه.

ما هم با آریو کار کردیم و همه شکل ها رو هم به فارسی هم به هلندی می گفت. رفتیم تو مطب دکتر. اصلاً حرف نمیزنه. حالا هر جامی ره اونجا رو می ذاره رو سرش اینجا اصلاً صداش در نمی آد. دکتر میگه بریم برای تست بینایی، می ره روی پای باباش می شینه، و هر چی که بهش دکتر نشون میده که بگه اسمش رو با صدای آروم فارسی اش رو میگه. 

دکتر تشخیص میده که چشم هاش مشکلی نداره ولی باید بره گفتاردرمانی ولی چون زبون مرجحش فارسی ه باید یه گفتاردرمان فارسی برایش بگیریم. من هی می گم این با همه اسباب بازی هاش هلندی حرف میزنه ولی اونجا آریو حتی یه کلمه هم هلندی حرف نمی زنه و می اییم از مطب بیرون. دکتر کلی آریو رو تشویق می کنه که این همه پسر خوبیه و همه سوالها رو درست جواب داده. 

می آییم تو ماشین آریو شروع می کنه به انگلیسی و هلندی شعر خوندن...

گاهی ورود به دنیای بچه ها خیلی آسون نیست. توصیف حالشون، اینکه درد دارن یا نه، اینکه راحتن یا نه... خصوصاً تا وقتی خوب حرف نمی زنن، ...

امروز باید آریو رو می بردیم سونو گرافی. خوشحال بود که داریم میریم دکتر. انگار که دکتر به بازی ه. هی دوست داشت بریم دکتر. رفتیم بیمارستان و آریو با ذوق همه بازی هایی که قبلاً تو بیمارستان کرده رو نام می برد که بره باهاشون بازی کنه. 

امروز اونجاها نمی رفتیم . می رفتیم قسمت رادیولوژی و سونوگرافی. رفتیم اونجا و بلافاصله نوبتمون بود. کسی که سونوگرافی رو انجام میداد پسر جوانی بود. خیلی خوب با آریو صحبت کرد و کل دستگاه رو واسش توضیح داد. بعد هم تو مانیتور واسش توضیح میداد که این تو دلت ه. موقع داپلر، بهش می گفت ببین چه رنگ هایی تو دلت ه . آریو همه اش می خندید و ذوق می کرد ولی یه کلمه هم حرف نزد. 

بعد بهش گفت چون خیلی خوب انجام دادی همه کارها رو از من یه عکس برگردون جایزه می گیری و می تونی انتخاب کنی. کلی عکس برگردون از کارتون های "ماشین ها" و " توماس و دوستان" بود که آریو هردو دوست داره. هرچی گفت کدوم رو می خوای آریو هیچی نگفت. من به فارسی بهش گفتم مامان اسم اینها چیه؟ می شناسیشون:" جیمز، پرسی، توماس..." اسپنسر رو برداشت دکتر چسبوند پشت دستش.   آریو لباس هاشو پوشید و اومد... خداحافظی هم نکرد. اومدیم بیرون جای عکس برگردون رو روی دستش نشون میداد و می گفت سوخت...

ایستاد با همه اسباب بازی های جدیدی که تو اون بخش بود بازی کرد و بعد باهم برگشتیم. 

من سعی کردم در باره اونچه گذشته بود باهاش حرف بزنم و احساسش رو بپرسم. ولی آریو تو ماشین شروع کرد نشون دادن جرثقیل و بیل مکانیکی چرخ زنجیری و لودرهایی که تو خیابون می دید و اصلاً در باره اونچه گذشته بود حرفی نزد.

الهه

مادری که دوست نداره همیشه نگران باشه و دوست داره از مشاهداتش یاد بگیره...

آیندهوون نسبتاً سرد، برف، بارون تگرگ آفتاب.