۱۳٩٥/٢/۱٦
پووووف

روزهای بسیار خوبی کنار عزیزانم گذشت و اینقدر خوش گذشت که مثل بادگذشت. مهمونها همون قدر که اومدنشون خوب ه رفتنشون سنگین و تلخ ه. جاشون نفس به نفس خالیه و میگذره تا دوباره عادت کنیم که فاصله وجود داره و گاهی چاره ای نیست و چقدر همیشه باید یادمون باشه لحظه های باهم بودن ارزش دارن به همین سادگی...

 

این آخر هفته اینجا 4 روز تعطیلی ه و پیش بینی هواشناسی 4 روز تابستونی و عالی ه. قرار هست بریم سفر و من از سفر رفتن خوشحالم....ولی پووووفم. کارهای نکرده زیاد دارم و نمی دونم از کجا شروع کنم. هر جا رو نگاه می کنم کار هست و من طبق معمول اولویت هامو نمی شناسم. اون کاری که مهلت کمتری داره و انجام دادنش واسم از همه سخت تره هرگز شروع نمی کنم. قورت ندادن قورباغه از مشکلات همیشگی من ه. 

باید پیپری بنویسم که خیلی مطمئن نیستم اینگونه نوشتنش چرا باید جذاب باشه 

کدهای کارنکن ه نصفه نیمه ای هر طرف موندن

باید بطور جدی شروع کنم به نوشتن

هزارتا جمع و جور و شست و شور و رفت و روب هم تو عالم حقیقی و مجازی باقیست

و متاسفانه شبانه روز فقط 24 ساعته.

 

من باید (به قول معلم عربی سوم دبیرستانم) موهایم رو محکم دم اسبی (؟ )ببندم و مصمم شروع کنم...

الهه

خسته ی بیکاری و پرکاری

در حال رفتن به دنبال کورسوی امید- به یاد نصف شب های بیدار قبل سفر

نونن