۱۳٩٥/٢/٢۱
نه فقط فرزند زمان خویشتن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم

این رورزها خواهرکم آخرین روزهای مرخصی زایمانش رو سپری می کنه، و می بینم با چه چالش هایی روبروست ، به خودم نگاه می کنم و می بینم خیلی چیزها برای من سه سال و خرده ای پیش اصلاً چالش نبود و انگار مسیر طبیعی اش بود، بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که ما همه فرزند زمان خویشتیم و باید باشیم.و به تاکید نه فقط فرزند زمان خویشن که فرزند مکان و شرایط خویشتنیم و باید باشیم.
چهارسال پیش همین موقع ها که می رفتم که بچه (ها) مو توی لیست انتظار مهد قرار بدم نه اون قدرها برای انتخاب مهد وسواس به خرج دادم نه اصلاً به گزینه دیگه ای به غیر از مهد فکر کردم. اون موقع تو دوست هام کسی بچه نداشت و من به تصورم این تنها و درست ترین گزینه بود. اینجوری بود که نوشتن اسم بچه (ها) تو مهد برایم چالشی نبود.
برگشتم به کار و تقریباً خودم تنها مادری بودم که می شناختم که از سه ماهگی بچه ام برگشته بودم به کار (اونم هشتاد درصد) و تا یک سال بچه ام هیچ شیری به جز شیر خودم نخورد. هر ماهی که تموم میشد به خودم تبریک می گفتم که یک ماه دیگه هم از پس برآمدم و از این بابت خوشحال بودم که توفیق هم دست داد.


بعد از اون خیلی ها دور و برم بچه آوردن چه اینجا و چه ایران و چه دوستان و آشنایانم تو کشورهای دیگه و من هر بار می بینم که برای هرکس چه چالش های متفاوتی وجود داره و هرکس چطور با این موقعیت ظاهراً مشابه کنار میاد.
کسی تصمیم می گیره به کار برنگرده (کسی رو لطفاً بخونین مادری)، کسی تصمیم می گیره بچه اش رو تا یک ، دو .. سالگی مهد نذاره، گزینه های موجود غیر از مهد رو در نظر میگیره و ...
خیلی شاید نهایتاً مهم نباشه آدم چی کار می کنه ، بنظرم بهترین کار اونی ه که آدم با فکر کردن به نتیجه رسیده این کار برایش بهترین ه. نسخه ای نیست که کسی بخواد برای دیگری بپیچه.. مثل زمان بچه دار شدن، مثل فاصله سنی بچه ها ، مثل تعداد بچه ها و ...

خواهرکم که اینجا بود خیلی راجع به اینکه چی کار کنه حرف می زدیم. مهد، پرستار، مادربزرگ (ها)؛ مخلوطی از همه... برایش گزینه زیاد بود و هیچ کدوم گزینه نبود. هرکدوم محاسن و معایب خودش رو داشت.
از اونجایی که من در چنین مواردی یوهو پراگماتیک (عملگرا) میشم و می خوام خودم  کنترل رو به دست بگیرم شروع کردم دنبال مهد گشتن تو سایت های فارسی. و از نتایج جستجوم کم کم داشت حالم بد میشد. احساس میکردم خیلی چیزها ازدستم خارج ه و نمی تونم کاری کنم... از این نگاه به شدت منفی که به راهکاری که من در پیشگرفته بودم یعنی گذاشتن بچه 10 هفته ای ام، هفته ای حداقل 40 ساعت تو مهد حالم بد میشد...
یعنی اینهمه آدم شبیه من نسبت به کاری که من کردم منفی بودن... اگه کسی گزینه ای نداشته باشه چی... من چقدر الآن ناراضی ام ، مهد برای من چه خوبی ها و چه بدی هایی داشته. چقدر در آینده ی بچه های من این نوع تصمیم گیری من تاثیر خواهد داشت...
اعصابم خرد میشد. و دلم پیش خواهرکم بود که نمی دونستم باید برایش چی کار کنم.
تنها می تونستم تجربه ی نه خیلی مشابهی از مادرشاغل شیرده بودن رو برایش تعریف کنم.


(چند روزبعد دارم می نویسم)


خواهرکم رفت و دنبال مهد گشت و تو یکی از محله های خوب تهران یه مهد خلوت و خوب پیدا کرد و اون هم بدتر از من نمی تونست توی دام مقایسه نیفته. بی اختیار مقایسه می کرد، می گفت تنها مادری هست که شیردوشیده میده مهد. می گفت بچه اش تنها بچه شیرخوره مهد ه. میگفت هیچ روزی پسرگلش شیرهای دوشیده رو نخورده ، چیزی که باهاش اینجا تمرین کرده بودیم و خوب انجام داده بود، از طرف دیگه محل کار مرخصی شیر رو یک ساعت زود رفتن یا دیر آمدن تعیین می کنن نه زمانی برای دوشیدن شیر و بالتبع مکانی برای دوشیدن شیر در نظر گرفته نشده...، ...
نهایتاً روز اول کارش اومد و در نهایت مثل خیلی های دیگه که تو شرایط مشابهش هستن تو ایران پسرش رو پیش مامانی گذاشت و روانه ی کار شد.

من سعی کردم راهکار خودم رو با راهکار اون مقایسه نکنم چون ترسیدم مثل همون وقتی که با تبلیغاتم برای زایمان طبیعی و گونه ای که برخواهرکم رفت به غلط کردن بیفتم که چرا نذاشتم همرنگ جماعت باشه که حالا برایش مشکل ایجاد بشه .،


جمع بندی:

واقعیت اینه که آدم باید نه تنها فزرند زمان خویشتن باشه که فرزند مکان خویشتن و شرایطش باشه، راه حل من در اینجا برای دوستهام و خواهرهام الزاماً کار نمی کنه، باید بگیم و تجربیات مون رو در اختیار هم قرار بدیم ولی کسی نمی تونه نسخه ای برای دیگری بپیچه.

الهه
سرگردان و در ابهام.
پ.پ.ن: هرموقع که می رم ایران یا همچین چیزی پیش می آد که می بینم چیزی اینجا هست که خوب ه و تو ایران نیست  وبه راحتی می تونست باشه اعصابم می ریزه بهم که چرا ندارم کاش به سهم خودم چهار نفر رو تربیت کنم یه گوشه ای یه نمونه ی کوچیکی که فکر می کنم درسته تو کشورم درست کنم. از شیب پیاده رو گرفته تا مهدکودک و مدرسه و ... ولی انگار یه چیزی ، یه زیرساختی ، یه پایه ای از یه جایی خوب نیست... فقط به چیزهای کوچیک هم نیست ، خودمون انگار همیشه در این صدد یم که مسئله رو برای خودمون حل کنیم نه پایه ای...اینجوری که باشه مشکلات می مونن و هرکس به راهی داره از کنارش دور میزنه این تصویر از کشورم واقعاً من رو آزار میده