۱۳٩٥/۳/۱٩
از این آدم ها

رفته بودم شهرداری صبح یه کار کوچکی داشتم و از قبل اینترنی وقت گرفته بودم، رفتم تو دستگاه زدم که وقت داشتم اسمم رو نیاورد، تعجب کردم به پذیرش گفتم متوجه شدم وقتم فرداس و اشتباهی یه روز زود آمدم . خلوت بود و بهم گفت اشکال نداره همین امروز کارت رو انجام میدیم.

سریع صدام کردن کانتر شماره یک و در حال انجام کاربودم که یه آقای مسنی وارد شهرداری شد. اومد پذیرش و گفت که اومده گواهی فوت خانمش رو بگیره. نسبتاً بلند صحبت می کرد و می شد فهمید که گوشش سنگین ه و متوجه بلند صحبت کردن خودش نیست. خانم پذیرش پرسید وقت داشتین؟ گفت اسمم اینه ، و اسمش رو شمرده هجی کرد، تاریخ تولدم اینه (... جولای 1934، 82 ساله... ) و دوباره تکرار کرد که اومده گواهی فوت همسرش رو بگیره تا بتونه خونه اش رو بذاره برای فروش. خانم پذیرش انگار حدس زد که وقت نداره و گفت صبر کنین تا نوبتتون بشه. آقاهه گفت باشه و گفت می رم مطالعه می کنم لحظه ای بعد برگشت و پرسید چقدر باید صبر کنه، یه جور هم آروم بود هم بیقرار... ولی بهرحال خوش رو بود و بلند حرف زدنش بنظر می آمد همین طور تیپ مرتبش و لباس های اتوکشیده اش.

خانم پذیرش گفت 5 تا 10 دقیقه باید صبر کنه. پرسید اسم همسرتون یادتون ه؟ آقاهه کمی فکر کرد... بعد اسم و فامیل همسر (متوفی اش ) رو هجی کرد فامیلش همون فامیلی خودش بود و به تاکید همه رو حرف به حرف گفت. خانم پذیرش پرسید تاریخ فوت  رو می دونی؟ (من تصورم این بودکه الآن میگه هفته پیش...) بعد یوهو گفت ده سال پیش 28 فوریه ساعت 4 و نیم. انگار که دیروز بوده یوهو تو صداش پراز سوز شد... انگار 10 سال پیش همین دیروز ه... آقاهه برگشت روی صندلی انتظار و از رفتن زنش برای یه خانم دیگه با سوز تعریف کرد... و از نونن زندگی کردنش از 57 سال تو یه جا زندگی کردنش و ...

از صبح هی یادشم... و یاد عددهایی که می گفت با حسی تو هر کدومشون توی این عددها می ریخت  82 سال، 57 سال ، 10 سال، ساعت 4.5 ...

از صبح که این ماجرا ظرف کمتر از 5 دقیقه جلوم افتاد ، همه اش جلوی چشمم و توی گوشم آقاهه رو می بینم و می شنوم..

الهه 

آیندهوون گرم و تابستونی