۱۳٩٥/۳/٢٦
می نگرم و میگذرم
چند روزیست در دهنم پست می نویسم و پست میکنم ومیگذرد بی آنکه فرصتی دست داده باشد صفحه اینجا را باز کنم. جسته گریخته مینویسم از آنچه از ذهنم گذشت... چهارشنبه ی گذشته یک برنامه یک روزه برای آشنایی دانشجوهای سال آخر دکترا بود برای آشتایی با کاریابی، امکان سنجی ها و گزینه ها. ثبت نام کرده بودم و رفتم.از اینکه میان جماعتی که بعداً همه دکتر میشوند بُر میخوردم حس نارضایتی نداشتم...ولی از جایی که ایستاده بودم خوشحال هم نبودم. باز گارد دفاعی ام برای مقابله با تغییر فاز ناخودآگاه گرفته شده بود... موقع ثبت نامکارت اسم دادند و به خودمان وصل کردیم. یک نفر عبور کرد اسمش توجهم را جلب کرد ، آریو... دوست داشتم بروم جلو و بگویم اسم پسر من هم آریوست،... نگاهم روی اسمش قفل شده بود و به خودم که آمدم نگاهم را دزدکی سُردا م کمی آنطرف تر... دیدم دو نفرند، آریو با عصا ایستاده بود و یکی مثل خودش کمنارش. شباهت شدیدشان برایم تا حد زیادی روشن میکرد که دوقلوی همسانند. دوقلوی همسان ، یکی آریو و دیگری ... پرتاب شدم به چهارسال پیش همین موقع که قلب آرمان و آریو در دلم می تپیدآخرین ماه دوتایی بودنشان،... و من که بی اختیارهمه چیز برایم زنده میشد... به خودم آمدم شاکر بودم،... شاکر و راضی این مراسم علاوه بر این سیلی ، تلنگرهای دیگری هم زد... آرزوو رویا و شغل ومن در دنیای حرفه ای ام به چالش کشده شد و هنوز درگیرم در این گیرو دار یک ساعت برنامه رادیو با عنوان زِزِپِ کافه نمکی بود بر این زخم ههمیشگیمن... خواهر بزرگم بعد از ۵ سال دوباره به خانه مان آمد و باز لذت نزدیک بودن را چشیدم. از راه رسیده نرسیده آمد توی آشپزخانه، ظرف که میشست و خشک میکردم همه ی تابستانهای کودکی از جلوی چشمم گذشت، همه ی "من میشورم تو آب بکش" ها. کسی چه میفهمد دلتنگی با آدم چه میکند... ... دیروز از راه که رسیدیم بوی غذای مامان پز میامد،...بوی غذای خواهر بزرگ شبیه ترین بو به بوی غذای مامان پز است.انگار جادوگر آمده عصایش را زده همه چیز رفته سرجایش... . خانه مان خانه تر شده. برای حس وحال و هوای پارسال این موقع پست دیگری مینویسم... الهه خوشحال فکری مشغول درگیرشاکر