۱۳٩٥/٤/۱۸
قصه درخت

قصه قصه ی درخت سیب کوچکی است که سیب داد، سیب های زیبا. درخت خوشحال بود و می بالید، قامت راست می کرد و برگ هایش رو در آسمان پهن می کرد؛ آفتاب می تابید، آب بود، ریشه آب را می گرفت و داخل سیب ها می انداخت، سیب ها آفتاب می خوردند... بزرگ می شدند و درخت شاد بود. درخت سیب تنها درخت سیب نبود، هزار درخت سیب بودند، با هزاران سیب.

باران که می بارید روی همه درخت سیب ها می بارید، اما درخت سیب، با دقت باران را به دست سیب ها می رساند و به خود می بالید. 

یک روز صبح پای بعضی درخت سیب ها یک نشانه گذاشته بودند؛ سیب ریز، درجه دو. درخت سیب خوشحال نبود، درخت سیب نمی بالید، خم شد،  درخت سیب می بارید، درخت سیب ناله داشت...

سیب همان سیب بود؛ درخت سیب اما...

هوای آواخر جون، اوایل جولای