۱۳٩٥/٥/٤
باچاره

هوا گرم بود و من دوست داشتم بچه ها رو ببرم پارک نزدیک خونه بازی کنن. پوآن مریض بود و می دونستم تنهایی اگه برم به خودم فحش خواهم داد که چرا برداشتمشون و آمدم بیرون... می دونستم از پس برنمی آم. اصرار کردم پوآن با حال مریض باهامون بیاد. از این کمد به اون کمد دوییدم ساک بچه ها رو بستم با خودم چند بار مرور کردم پوشک ، دستمال مرطوب،  مایوهاشون ، پوشک شنا، حوله هاشون، لباس اضافه، ضدآفتاب ... کالسکه .. بالاخره راه افتادیم. رفتیم اونجا آریو رفت ببینه چه خبره، پوآن رفت دنبالش... من مونده بودم با تارا آماده اش کردم بره استخر کوچیک اونجا،  مونده بودم وسایل رو چی کار کنم، دنبال تارا نمی تونستم برم چشمم می گشت دنبال آریو. تارا می خواست از دستم فرار کنه بره تو آب ... بالاخره پوآن رو اون طرف پارک نزدیک ماسه ها پیدا کردم گفتم بیا تارا رو ببر تو آب من آریو رو می آرم. آریو اومد آماده اش کردم . هنوز چشمش دنبال کشتی دزد دریایی و ماسه بازی و سرسره و تاب بود. تا باباش و تارا رو دید تو استخر دویید رفت پیششون. یه کم خیالم راحت شد که دارن بازی می کنن یه جا پیدا کردم گوشه استخر نشستم و نگاهشون می کردم. وسایلمون که واسه همین بغل خونه پارک رفتن خیلی زیاد می نمود و انگار قندهار می خوام برم گذاشتم یه جای دوری و خودم لب استخر نشستم... 

یه خانمی با دوتا بچه اومد. دخترش از آریو کمی بزرگتر و پسرش از تارا کمی بزرگتر... یه کیف کوچیک همراهش بود کوله بچگونه... همین. دخترش گفت منم می خوام برم تو آب گفت باشه پیرهنش رو درآورد و رفت. پسرش (حرف نمی زد) ولی مثل تارا دوست داشت بره...مامانش گفت پوشک شنا واست نیاوردم... صبر کن، تلفنش رو برداشت با آرامش تلفن کرد به مادربزرگ بچه ها (حدس می زنم مامان خودش)، گفت حوله و پوشک اضافه برای بچه ها بیارن، با خیال راحت بچه اش رو برد تو استخر...

من این گوشه به شدت دلم خواست، تلفن کنم بگم مامان من گیر افتادم بیا کمک، تلفن کنم بگم من دست کم دارم بیایین،  بگم پوآن مریضه من دست تنهام بیایین فلان پارک... و لحظه ای بعد باشن... 

نا شکری نمی کنم سلامت باشن مامان و بابام انشالله،  همیشه بودنشون برکت ه ، دور و نزدیک نداره، هزار هزار بارهمین که بودن و گوشی رو برداشتم و غرغر کردم بهشون آرومم کرده ولی مثل یه بچه کوچیک با وجود همه اسباب بازی ها و خوراکی های خوشمزه ای که داره آبنات چوبی بچه ی توخیابون رو می بینه و دلش می خواد، منم دلم از این تلفن ها خواست. زنگ بزنی همون بغل باشن بیان...

دیگه من رفتم با آریو رو ترامپولین و سرسره و چرخ وفلک و تاب و ماسه... باهم کلی بازی کردیم تا تارا و باباش هم آب بازی خسته شدن برگشتن... لباس بچه ها رو تنشون کردم و رفتیم که بریم خونه، باز اون خانم رو دیدم با خیال راحت با مامان و باباش، بچه ها پیش مامان بزرگ بابا بزرگ... 

برای اونهایی که نزدیکن... قدر بدونین و از ته ته دلم برای همه مامان بزرگ بابابزرگ ها ، واسه همه مامان باباها سلامتی و طول عمر آرزو می کنم که همین که هستن که گوشی رو برمیداری می دونی در سریع ترین حالت بهترین و مطمئن ترین جواب رو می گیری، بزرگترین نعمت هاست.

 

الهه

این روزهای تابستونی رو رنگی

پ.ن: چند وقت پیش یکی از دوستام که مادرش رو از دست داده و خودش مادره این پست رو تو فیس بوکش شیر کرده بود خیلی تاثیر گذار بود و باعث میشد باهمه این غر ها که تو روزانه زندگی ام خیلی ممکن ه پیش بیاد دهنم رو ببندم و شکر کنم.