۱۳٩٥/٥/٦
یک انتخاب؛ یک دهه؛ یک عمر

باور کنم یا نکنم فرقی نداره؛ واقعیت اینه که ده سال گذشته. ده سال پیش بود با امید و انگیزه هایی متفاوت از الآنم ، و با آینده ی متفاوتی از آنچه گذشته و امروز پیش رو می بینم بارم رو بستم چمدون چهارخونه بزرگم رو دستم گرفتم و از مهرآباد خونه رو به قصد نمی دانم کجا برای روزها بهتر ترک کردم.

تو این ده سال که دوسال اولش هنوزم که هنوز وزن مهمی در کل دهه گذشته داره، خیلی اتفاقات افتاده و خیلی چیزها من رو منی کرده که هستم. من یک دانشجوی ساده ی فوق ... به آدمی تبدیل شدم که سخت تر تکون می خورم ، همسرم، خاله ام، مادرم؛ شهروندم ... هنوز دانشجویم... و همه اینها دلخوشم می کنن.

نمی دونم ده سال بعد چگونه و کجا خواهم بود ولی این نقطه ای که هستم از تصمیم ده سال پیشم ناراحت نیستم. علیرغم همه سختی ها و دودل بودن ها، و فکر کردن به برگشت و تغییر مکان و شغل و .... خوشحالم که ده سال پیش آمدم و همه آنچه گذشته رو تجربه کردم.

الهه- 

ده سال و دو [سه] روز در اروپا