۱۳٩٥/٦/٩
دغدغه های تمام نشدنی

واقعاً دغدغه های زندگی تموم شدنی نیست. مادر که باشی به طریق اولی این جوریه. 

آریو از فردا صبح ها میره مدرسه و باید از مدرسه تا مهدش یکی می رفت می آوردش. کلی دوندگی کردیم تا برایش تاکسی جور کنیم. بنظر در سیستم اینجا در کمال تعجب و شگفتی من، ما خیلی گونه نادری بودیم که پدر و مادر هردو کار می کردن و نمی شد بچه بعد مدرسه بره خونه و یا نمی تونستیم بریم دنبالش. حالا که جور شده و قراره از فردا با تاکسی بیاد مهد، دلم قرار نداره که حالا چطوری بیاد از مدرسه بیرون و سوار تاکسی بشه، حالا با راننده تاکسی کنار می آد یا نه، یوهو نپره تو خیابون... آیا معلمش می بره سوارش بکنه؟ راننده تاکسی مراقب هست کمربندش رو بسته باشه، چطوری رانندگی می کنه، وقتی رسید به مهد می بره تحویلش بده؟ مربی اش می آد تحویلش بگیره؟ و هزار تا دغدغه ریز دیگه که مال همین یه تیکه راه از مدرسه تا مهد ه . بماند که اصلاً سر رفتن به این مدرسه و نرفتن چه جونی از ما بالا اومد. همه این چیزها احتمالاً به سادگی حل میشن و من بعد یک هفته همه این سوالهای ذهنم برطرف شده و اعتماد جاشون رو گرفته.  ولی مادر بودن، مادر آروم و مطمئن و مثبت بودن کار سختی ه. حالت پایدار و ساده تر مادر دلشوره دار بودن ه. 

الهه ، مادری در تلاش برای نگه داشتن دید مثبت

پ.ن: آریو تازه شروع کرده استدلال میکنه و ما عاشق این استدلال های شیرینشیم، عاشق دلداری دادنهاش، عاشق وعده دادن هاش...

  • تارا گریه نکن، خوب سوپ ستنخل تموم شد دیگه،
  • تارا ناراحت نباش، الآن میریم خونه.
  • تارا اووف شدی؟ صبر کن الآن میریم دکتر.
  • تارا خون اومده؟ الآن آمبولانس میاد.
  • تارا نرو بالا، اونجا مونستر هست.
  • تارا بیدارشو، بذار خورشید بخوابه بعد بخواب.
  • نی نی اگه تو پاتی(ل) ایی کنی ، جایزه میدم. ایی کنی کالسکه میدم.
  • ....