۱۳٩٥/٦/۱۸
شهریور شهریوری امسال ما

  • روزهایم پر از بنی آدم اعضای یک پیکرند ه... اگه بنی آدم اعضای یک پیکرن، اعضای خانواده دیگه خودخود یکدیگرن گمونم. حالا یکی مثل رنگ رخسار سریع خبر میدهد از سر درون، یکی دیگه خم میشه، ... هرچی هست اینه که چیزی اگه یکی رو درد بیاره ، بقیه رو هم همون قدر درد میاره...
  • یه روز از روزهای هفته پیش روز دوم تاکسی سوار شدن آریو ، حدود یک ساعت و پنج دقیقه بعد از تعطیل شدن مدرسه، مربی مهد تلفن کرد گفت آریو نرسیده، من به مدرسه تلفن کردم و گفتن 40 دقیقه پیش راه افتاده، مرکز تاکسی رانی میگفت تو سیستم نشون میده تاکسی رسیده، و مهد میگفت هنوز نرسیده، برای ده دقیقه مردم و زنده شدم، آریو صحیح و سالم رسید، مشکل این بود که تنها بچه ی تو تاکسی نبود اون روز... 
  • امروز تو مدرسه آریو جلسه معارفه و آشنایی خصوصی تر بود با معلمش و ما. چه حس عجیبی ه وقتی با ذوق راجع به بچه ات حرف می زنن، ازش تعریف می کنن و قصه های جالب از رفتارش تعریف می کنن...
  • بعد جلسه رفتیم سر کلاسشون، انگار آریو هم ذوق کرده بود مارو می دید سر کلاس هم خجالت می کشیید... یاد خودم افتاده بودم که اگه مامانم رو از دور تو مدرسه می دیدم این ذوق و شرم و هیجان مخلوط... چه زود گذشت ، چه زود جاها عوض شد.
  • یکی دیگه از دوستانم هم مادر شد، خیلی خوشحالم ... و هنوز در راه نی نی داریم. یه بیقراری خاصی داره وقتی مادری و دوستات مادر میشن... باهرکدوم انگار داری خودت دوباره زایمان می کنی... همون هیجانات، همون اشتیاق ها...

الهه

نونن تاریک و ساکت