۱۳٩٥/۸/۱۱
بعد از سه سال و نیم روی پیست مسابقه

تصمیم گرفته بودم امسال "اکتبرتورنمت" شرکت کنم. از فوریه که شمشیربازی رو شروع کردم هر تورنمتی که پیش می آمد دلم اونجا بود و دلم می خواست شرکت کنم، و نمیشد. نشدنش علت اصلی اش این بود که باید بچه ها رو یه روز از آخر هفته میذاشتم پیش پوآن و می رفتم ، که این سختی های خودش رو برای پوآن بهمراه داشت که معمولاً سخت زیر بار میره، و برای من تا وقتی تارا تو طول روز شیر می خورد مستلزم شیردوشیدن وسط مسابقات بود که مشکلات خودش رو داشت... بعد هم که تعطیلات تابستون بود و تورنمنتی نبود این بود که اولین فرصت و راحت ترین فرصت از حیث هماهنگ کرد و رفت و آمد همین تورنمنت اکتبر بود که کلاب خودمون برگزار می کنه و نزدیک ترین جا به خونمون ه.

علیرغم مخالفت ها... ثبت نام کردم و گفتم میرم. دلم غنج میرفت دوباره جدی برم روی پیست. تمرین رفتن خوبه ولی مسابقه یه چیز دیگه اس. یه وجهه جدیدی از خودت رو بروز میدی... خودتو بازی تو رقابت کردنت رو می شناسی. 

هشت سال پیش اولین بار تو این تورنمنت شرکت کرده بود و کاپ قهرمانی اش روگرفته بودم. میدونستم از نظر بدنی و حتی تکنیکی با هشت سال پیشم قابل مقایسه نیستم ولی ته دلم دوست داشتم به پودیوم برسم. حالا اول نه ولی یه جایی وایسم. 

تورنمنت نسبت به هشت سال پیش کوچیکتر شده، از حدود 100 تا شرکت کننده به حدود 55 شرکت کننده رسیده و باید اصولاً کار راحت تر میشد. صبح رفتم شمشیرهام رو امتحان کردم هر دو خراب بود. سریع با کمک یکی از همکلابی های سابق که 4-5 سالی میشد ندیده بودمش، یکی از شمشیرهامو درست کردیم. گرم کردم و آماده شدم. خبر دادن که دختر و پسرها رو مخلوط برگزار می کنن ، خوشحال نشدم. ترجیح میدادم تو پول (مرحله اول) مخلوط بازی کنم و برای تک حذفی جدا باشیم. اعتماد بنفسم  رو بیشتر از دست دادم، ولی سعی می کردم به خودم بگم اومدی که لذت ببری پس سعی کن با خوشحالی بازی کنی.

بازی اولم رو 3-5 برنده شدم. مضطرب برای حفظ این روند و کمی امیدوار شدم. بازی دوم رو 2-1 بردم. 3 دقیقه وقت قانونی بازی تموم شد. اونجا بود که فهمیدم چقدر اخلاق شمشیربازی ام تغییر کرده. منی که همیشه هول بودم بپرم بدوم برم حمله کنم، منی که همیشه اینقدر میرفتم جلو که از شدت کم کردن فاصله ضربه می خوردم، منی که کمتر از سی ثانیه هولکی تا ته بازی می رفتم، با نتیجه 2-1 ، پیست رو ترک کردم. می دونستم دارم انفعالی بازی می کنم. از خودم و بدنم مطمئن نبودم. هزار بار می دونستم الآن زمان حمله اس ولی می ترسیدم حمله رو پرت کنم و نتونم خودم رو بموقع جمع کنم ، اگه نزنم نکنه حمله دومم خیلی کند باشه... حس می کردم فاکتور سن تاثیر زیادی روی بازی ام گذاشته. این کمی خوشحالم می کرد، چون باعث می شد حمله خام نکنم، ولی گاهی خیلی طول میدادم. 

بقیه بازی ها رو تو پول باختم. ولی به جز یکی از بازی هام که واقعا خوب بازی نکردم بقیه رو نسبتاً خوب بازی کردم. تمام امتیاز هایی که آوردم از ضربات قشنگ اپه بود و راضی بودم. (2 برد- 3 باخت نتیجه این پول بود).

بازهم دور بعد تو پول بازی کردیم و باز دو تا از بازی هام رو بردم. یکی رو 5-0 ، و یکی دیگه رو 5-3. 4 تا بازی رو باختم که دو تایش بسیار دردم آورد. بازی 4-0 جلو رو واگذار کردن خریت ه! خیلی از دست خودم عصبانی شدم... جلوی کسی که رتبه اول جدول بود 5-3 باختم ولی دوتا از این سه امتیازم روی ضربه های قشنگ بود یکی رو مچ و یکی رو ماسک. چیزی که یه اپه ایست می فهمه خوشحالی داره. گذشت... امیدوار بودم تو تک حذفی خوب بازی کنم...

با رتبه بندی 12 ام از 19 نفر ، توی جدول باید با نفر 5 بازی می کردم. یه پسر خیلی قدبلند تر از خودم ، که شنیدم همه می گفتن خیلی فرزه. یه نفر بهم گفت حمله هاش کامل باز نمیشه و روی بازوش میشه ضربه زد. بازی رو شروع کردم و خیلی تنگاتنگ پیش میرفت و دقایقی حتی من جلو بودم. آخر سه دقیقه اول 5-7 بازی به نفع حریف بود. سه دقیقه بعد امیدوار بودم همین جورها پیش بره و نتیجه رو برعکس کنم و در کمال ناباوری خیلی بد بازی کردم و بازی رو 15-6 باختم و اومدم... زود آماده شدم و اومدم خونه. حتی نموندم نیمه نهایی و فینال رو نگاه کنم.

در کل خوشحال بودم که تو مسابقه شرکت کردم، ولی مسلماً می تونست بهتر باشه. دلم دوباره می خواد 27 نوامبر مسابقه بعدی رو شرکت کنم ولی از حالا می دونم که نمیشه...

یه شمشیربازی با حسرت ولی شاد.

الهه- اوایل آبانماه 1395 نونن.

پ.ن: اینکه تو کل شرکت کننده ها جز سن بالاترین ها بودم اصلاً خوشحالم نمیکرد. چند نفری حوالی سن من بودن و یه 44و 46 و 55 ساله هایی هم بودن... ولی بقیه 23 تا 28 ساله بودن اکثراً... 

پ.پ.ن: یکی از همکلابی های سابق که کمی کمتر از یکسال بود ندیده بودم، پرسید زندگی خوب ه ؟ همه چی خوب ه؟ گفتم آره، گفت آخه انگار بهت آسون نمی گذره... خیلی موهات سفید شده... خندیدم گفتم نه اینها از بچگی بوده... چی می گفتم؟!

پ.پ.پ.ن: آریو دنبالم راه افتاده بود می خواست بیاد شمشیربازی ، خیلی دوست داشتم می تونستم ببرمش. داشتم از جلوی خونه رد میشدم دوتاشون آریو و تارا چسبیده بودن به شیشه و بای بای می کردن دلم ضعف می رفت براشون تا برسم به محل مسابقه بغض داشتم ...