۱۳٩٥/۸/٢۸
این چهارسال ... من چقدر همونم ، من چقدر بزرگترم!

چهارسال پیش در چنین لحظاتی، من در حس عجیب و غریبی بودم... می دونستم دیر یا زود +/- چند ساعت مامان میشم... امیدوار بودم و پر ترس. کیسه آبم از روز قبلش پاره بود و منتظر بودم ببینم کی بدنم ، آریو و ... تصمیم میگیرن که من مادر بشم.  یادم می آید چقدر حس عجیبی بود اون دوشب. رفتن تو رختخواب در حالی که نمی دونستم چطور و با چه حسی قرار هست بیدار بشم. یادم هست سه بار تو اون بازه رفتیم بیمارستان و هربار فکر می کردم آیا این بار با یک نفر اضافه برخواهیم گشت.

ناتوان ترینم در توصیف میزان شاکر بودنم از آنچه که گذشت بر من و گذشته تو این چهارسال از تجربه مادری. امسال هم مثل سالهای پیش ماه نوامبر همه تصاویر اون روزها می آمد جلوی چشمم. تصویر سالی که گذشت. پارسال تا امسال آریو، تفاوت هاش، تواناترشدنش، چیزهایی که یادگرفته. از زاویه دیگه تصویر خودم در سالی که گذشت به عنوان مادر، تفاوت ها و بزرگ شدن هام. 

امروز روز آخری بود که آریو می رفت مهد. چند روزی که تدارک جشن تولدش رو در مهد میدیدم و کارت برای دوست های مهدش آماده می کردم و کادو می گرفتم و ... مدام فکرم مشغول بود. تو کارت ها از دوست هاش برای 45 ماه بازی و تفریح تشکر کرده بودم... برای من این 45 ماه ؛ من رو آدم دیگه ای کرد. اشک امانم نمی ده دوباره یادم می آد روز اولی که گذاشتمش مهد. کوچولوی نازنینم رو سپردم به دست های مربی ای که اون روز خیلی غریبه تر از امروز بود برام، اون روز هم مثل امروز منتظر تلنگری بودم که اشک هام جاری بشه. 45 ماه تقریباً هر روز رفتم ، رها کردم اومدم. هیچ باری آسون نشد.. قرار نبود/نیست آسون باشه رها کردن جگرگوشه ات، اعتمادکردن ... آسون تر اینه که نکنی... ولی جبر، مصلحتی که می بینی در دراز مدت و هزار و یک دلیل و انتخاب باعث میشه بکنی...

تصویر این روزها، اومدن جلوی مهد با ماشین، با دوچرخه، با اتوبوس،  به حال خوشحال، غمگین، پر امید، پر استرس، نگران، بی تاب، دیوانه وار، سر آسیمه ... تو ماکسی کوزی؛ تو کالسکه ، تو بغل ، دست در دست، تاتی کنان، دوان دوان، حامله ،  خیلی حامله، فردای زایمان، پرشتاب، آرام، ملتمس، منتظر ... همه می آد جلوی چشمم... بیا ، رها کن، سنگین برگرد، بیا پر امید در آغوش بکش، برو... و هر روز متفاوت از دیروز... خودم ،تو ، ما...

رویهم رفته من از دوره مهد آریو راضی بودم. همیشه میشه غر زد، ولی امروز نیومدم غر بزنم. امروز هر بار با مربی هاش اومدم حرف بزنم اشک دویید تو چشم هام و لبخند زدم و سکوت کردم. من پسر کوچولوم رو که اون روز تازه 6 کیلو شده بود سپردمش ؛ پسر کوچولویی که تا مدت ها کوچیک ترین، ریزترین ، و ناتوان ترین تو کل مهد بود... حالا امروز بزرگترین بچه بود و با یه غرور خاصی داشت خداحافظی میکرد. مربی اش گفت اینقدر سنگین شده و قوی که وقتی خواستم بغلش کنم و فرار کرد زورم بهش نرسید ... تو همونی؟ من همونم؟ نیستی نیستم هستی هستم... ما باهم داریم بزرگ میشم

آریو این بار هم دوباره(که چهارباره) مثل هر سال تولدش، به یه فکر عمیقی فرورفت، روی صندلی تولد، یوهو بهت زده صدای "lang zal ze leven"  خوندن بچه ها انگار تو گوشش هیاهو شد و غرق شد تو خودش. کوچولوی نازنینم که امروز بزرگترین دوستات شدی، تو قشنگ ترین معماهای زندگی منی... ازت ممنونم که من رو باخودت تا اینجا بزرگ کردی، ...

مادر چهارساله

پر از حرف نگفتنی، پر از اشک، پر از شکر

15 دفیقه به 4 بامداد یک شب پر باد پر باران 

نونن، هلند