۱۳٩٥/۱٠/۱
یلدا

چندی پیش اینجا ( شاید بیش از دوسال پیش)به طور غیر مستقیم به یکی از سی دی های آهنگ های کودکانه ی فارسی آریو غر زده بودم. جاهای دیگه هم نشستم و باز نقد کردم و گفتم در ادبیات کودک ما، در موسیقی کودکانه فارسی جای کار بسیار هست. نه چون چیزی از موسیقی سر در میارم فقط چون مادر شده بودم. حقیقت این بود که ریتم های شعرها و ترانه های کودکانه فارسی یا تکرار (گاهی )ناشیانه ای از گونه های غربی شون بود، یا بسیار پیچیده بود که برای بچه ی دوزبانه من ارتباط برقرار کردن باهاش بسیار سخت بود.

مشکل دومی که من با این شعر ها داشتم تصویری بود که از مادر و زن خانواده و پدر و مرد خانواده درست می کرد تو ذهن بچه. مادر همیشه تو آشپزخونه بود و مشغول پخت و پز و پدر و پدر بزرگ فرد دانایی که کتاب می خوند و قصه می گفت... این من رو واقعاً آزار می داد (شاید هنوزم تا حدی میده).

 مثلاً این ترانه ی :" کلاغ میگه غار غار باز شده وقت ه ناهار" خیلی شاد ه ولی اون قسمتی اش که میگه:" مامانی ناهار دیر نشه بابا که میاد گشنه اش ه" واقعاً میره روی اعصاب من... که خوب مامانی ه بیچاره داره با تمام توان ناهار رو آماده می کنه ، لابد خودشم گشنه اش ه! بابا که می آد بره کمک کنه به مامان... 

یکی دیگه از این شعرها مال شب یلدا بود از سی دی نقل و نبات. این سی دی. این سی دی که خیلی غریب و نامأنوس بود برای پسر ما، الآن یکی از سی دی های مورد علاقه اش ه، و من به دلایلی دوستش دارم. یکی اش اینه که برای نوروز و بهار و یلدا و ... شعر داره و اینجوری برای من انتقال این فرهنگ ها ساده تر میشه.و بعد هم این که آهنگ ها از دستگاه های ایرانی ه و ریتم و ملودی آشنایی برای من داره.  قبلاً یکی از دغدغه هام تو شعر یلدای این مجموعه این بود که :

"مامان غذا می پزه ، سبزی پلو باماهی، ترشی نو با سالاد..."

"موز و انگور و خیار/ خاله تعریف می کنه هی جوک های خنده دار"

"برای مهمون هامون مامان چایی میریزه"

" بابا می خواد برامون شعر حافظ بخونه ، بعد بگه از شاهنامه داستان های نمونه".  

"پدربزرگم میگه زمستون ه از فردا"

و این بنظرم تصویر سازی درستی از خانواده نبود، شاید شکلی باشه که بیشترمون می بینیم، ولی شکلی نیست که حداقل من می خوام بچه ام رو باهاش بزرگ کنم. من ترجیح میدم مامان حافظ بخونه بابا شاهنامه. دایی چایی بریزه، خاله بهش کمک کنه؛ و ...

ولی حالا که می بینم واقعاً زیاد نیستن تعداد شعر هایی که من بهشون دسترسی دارم و حال و هوای یلدا رو توضیح میدن، با همین آهنگ خوشحالم و وقتی می بینم آریو کلش رو حفظ ه می خونه، تارا هم تلاشش رو می کنه که باهاش همخونی کنه، خوشحالم میشم.

امیدوارم هرجایی که هستین ، خصوصاً تو نیمکره ی شمالی، یلدای خوبی داشته باشین و جمع تون جمع باشه.

"این همه شور و غوغا/ واسه اینه بچه ها/ قدر همو بدونیم بیشتر باهم بمونیم"

الهه، یکی که دلش بسیار یلدای خوب میخواست.

پ.ن:دلم بسیار یلدای خونه مامانم و بابام رو می خواد... با اون همه شور و غوغا...

پ.پ.ن: دوست داشتم آریو و تارا رو با لباس محلی بفرستم مدرسه ولی فکر کردم چرا این کار رو بکنم بچه هام شاید اینقدری که من مختخرم به فرهنگم ، به فرهنگ ایران مفتخر نباشن... اگه خودم می کردم این کار رو بهتر بود... ولی آجیل و لواشک انار و ... دادم آریو ببره بده به دوستاش ؛ بهش پیشنهاد دادم که بهشون بگو امشب یلداس، شعر هم بخون ، ولی می دونم این کاررو نمی کنه. لازمم نیست به حرف من گوش بده.