۱۳٩٥/۱۱/۱۳
یاز هم هر دم از این باغ...

بین کریسمس و سال نو که اینجا بودیم و تعطیل بودیم همه اش دلم می خواست ایران می بودم. فکر می کردم چرا باید تعطیل باشیم و عازم ایران باشیم و دیرتر بریم ایران... ولی بهرحال اون یک هفته رو موندیم اینجا و دو سه روز جالب و هیجان انگیز برای خودمون و بچه ها درست کردیم. 

دیدن فیلم "فروشنده" تو سینما بعد از حدود 5سال باهم سینما نرفتن، یکی از جمله کارهای خوبی بود که انجام دادیم.

موزه ی راه آهن و موزه ی هواپیمایی و سیرک و تئاتر "سام آتش نشان" هم رفتیم که به بچه ها خوش گذشت.

هفته اول ماه ژانویه رو که هیچ کس نمی آمدسر کار رفتیم سر کار. و برای من هفته ی بسیار سنگین کاری بود. فصل دوم تزم رو از وضعیت اسفناک به وضع قابل خوندنی درآوردیم و ششم ژانویه راهی سفر ایران شدیم.

در مورد سفر با بچه دیگه اعتماد بنفس داشتم. راه سفر آسون گذشت. بچه ها اذیت نشدن و ما هم راحت بودیم. این خودش خیلی خوب بود.

روزهای اول سفر رو خیلی دوست داشتم دیدار دوستان خوب قدیمی بعد از چند سال، و دیدن فندوق خوشمزه ی بنفشه ی عزیزم خیلیی خوب و دوست داشتنی بود. اما برای آریو وتارا روزهای سختی بود. انگار با بزرگ شدن بچه ها نگاه ما به تفاوت های ایران و این جا متفاوت میشه. اگه قبل بچه دار شدن و کالسکه داشتن به پله های کوتاه و بلند جلوی هر مغازه و پاساژ فکر نمی کردیم و 4 سال پیش این چیزها کم کم دغدغه شد، امسال تفاوت واضح ساعت خواب بچه های ایران با بچه های ما، عادت نداشتن به شلوغی و مهمونی های شلوغ تا دیر وقت، سر و صدا و آهنگ ، امکانات جاهای تفریحی مخصوص کودکان و نگهداری و نظافتشون، توالت ایرانی و ... بسیار به چشممون می آمد.

مهمونی های بسیاری تو ایران بعد از ساعت خواب بچه های من شروع میشد که توقع میرفت که ما بریم و با بچه هامون بریم، و این باعث میشد که بیشتر عکس های آریو و تارا جلوی در خونه ها باشه با نگاهی ملتمسانه که تو رو خدا بریم...

تو اون شلوغ پلوغی های روز های اول سفرما، فوت آقای رفسنجانی،  و بعد از اون آتش سوزی و ماجراهای جگرسوز و دردناک پلاسکو ، پایان رییس جمهوری اوباما و آغاز رییس جمهوری ترامپ و حاشیه های اون ؛ منع ورود برخی به امریکا و خاک و غبار در اهواز و برف در تهران و بهمن و ... تا روزهای آخر سفرمون هر روز باعث میشد فکر کنیم چه میشه، کجا میریم، چرا... 

سفرمون طبق معمول به دو بخش تهران و اهواز تقسیم شده بود تو بخش اهوازش جشن عقد داشتیم که اولین عروسی ای بود که من و پوآن تو ایران شرکت می کردیم. و اولین جشن عروسی ای که آریو و تارا میرفتن. که خوبی های خودش رو داشت و سختی هایش رو. در جایگاه مادر دو بچه بودن توی یه عروسی و در عین حال نزدیک بودن به عروس یا داماد و اینکه دوست بداری کاری بکنی تو مجلس، آسون نبود . 

سه روز آخر سفر رو در تهران بودیم و باز دیداری و خریدی و چرخیدن با خواهرک و باز خبرهای تلخ و شیرین از خانواده و آشنایان...

خیلی بیرون رفتن جور کردن برنامه ها و هماهنگ شدن با زمان بندی بچه ها تو این سفر سخت بود. ولی باهمه اینها وقتی می خوایم برگردیم فکر می کنیم کجا بریم؟ خونه کجاس؟! چرا؟! رفتن چرا ؟جای ما کجاس. برای آریو حداقل این سوال مطرح نبود و بیصبرانه منتظر بود برسه "خونه آریو".  با هیجان وقتی رسیدیم خونه با کل اسباب بازیهاش تا قطره آخر انرژی اش بازی کرد. 

 

دلتنگ بودن معمولی تو ایران.

الهه- آیندهوون ، زمستان