۱۳٩٥/۱۱/٢٠
لطفاً خوب نفس بکش

این روزها چیزی بیرحمانه اعصابم را می کاهد. لِهَم می کند و پیر میشوم.

این روزها روزهایی از کودکی جلوی چشمانم می آیندو کنار نمی روند. روزهای تابستانیِ " یک روز از صبح"، بیخیال، لیله بازی توی حیاط با لیله ی زغالی، مرغ و خروس، پینگ پنگ، طناب، کوچه بن بست ستارخان، خالقیان یزدی، خرازی امید، دستنبد ایکبیری، پیاده از مهد کودک در پس کوچه های بین ستارخان و باقرخان، کوچه بن بست تجریش، استکان های انگاره دار طلایی، بقچه ی پارچه و انتخاب لباس برای این تابستان ، بوردا و ژورنال، عروسی، خیاطی، کارورپشت، حلقه آستین،  یقه بِ بِ. پس کوچه های نزدیک مدرسه ابوریحان ، تب و تاب نوجوانی، آرامش روزهای جوانی، اولین تجربه های رانندگی تنهایی در تهران، شر وشور، همبازی، همصحبت، امید، الگو بحث، سفسطه، نجوم، رصد...

این روزها این چیزها جلوی چشمم را رها نمی کند ؛ اشک جاری میشود ولی نمی شوید. همه خاطره های من و ما و خانه ی دایی جون، و زن دایی. شاید عجیب باشد حجم خاطرات ما و زن دایی! شاید هم نه . ولی این روزها که زن دایی توی بیمارستان خوب نفس نمی کشد و قلبش آن جوری که باید نمی تپد اینجا در ینگه ی دنیا نفس کشیدنم سخت می شود و قلبم سنگین می زند. حس استیصال است و دعا و دعا و دعا. کاش همه چیز خوب شود باز. خدایا لطفاً همه چیز خوب شود باز. باز بشینیم و تابستان باشد و ایوان و حیاط آب خورده و بوی خاک خیس؛ تخمه خونگی و هندوانه و چای و لیله و هیاهو. کاش "یک روز از صبح" بی خیال و رسته با دغدغه ی انتخاب بین دامن هشت ترک یا کلوش برای پایین این سارافون باقی بمانیم... حتی اگر اینها هم نشد لطفاً لطفاً حتماً حتماً زن دایی ام حالش خوب بشود بیاد خانه. خدایا قسمت ندهم ولی لطفاً گوش کن. مهم است.

الهه نگران و پرامید.

آیندهوون مه گرفته ، یخ کرده خاکستری.

بیستم بهمن ماه 1395