۱۳٩٥/۱۱/٢۸
فرهنگم قانونمان خودمان.

همیشه بین ما ایرانی ها بسیار رایج هست که خودمون رو و بقیه ضمائممون رو جدا می کنیم از هم. نمیگم بین کسان دیگه این اتفاق نمی افته ولی یکی از ویژگی های از ما ایرانی هاست که بسیار به چشمم می آد. دولت حسابش باما همیشه جداس، قانون کشورمون، اگه به ضررمون باشه تاریخمون، فرهنگمون. اینها همه مقولات جدا از هم هستن و ما هم از همه اینها جداییم و البته از بقیه ایرانی ها.

یه همکار لهستانی داشتم، یه وقت بود که زمستون شده بود و خیلی  سرد شده بودشش هفت سال پیش و کلی آدم تو لهستان از سرما مرده بودن. همکارهای دیگه ام اومده بودن بهش می گفت اووو آخی توهم کسی رو می شناختی ، اووو مملکتتون و فلان و ... یادم می آد ناراحت شده بود میگفت فقط تو کشورهای بدبختی مثل مال من ه که من باید حس کنم این اتفاق رو باید توضیح بدم. من نباید رفتار عرقخوری که از مستی نمی فهمه که سرد و لخت تو خیابون می خوابه و می میره رو توضیح بدم. 

حالا این مقدمات رو گفتم به این علت که ظاهراً آخر هفته گذشته تلویزیون بلژیک یه مستندی گذاشته راجع به ازدواج و پیداکردن همسر مناسب و شیوه اش تو ایران. من نقل از مضمون می کنم از شنیده هام از استادم. که خانمی نشسته بوده شرایط شوهر دلخواه دخترها رو می گرفته ، مال پسرها رو هم می گرفته اینها رو باهم وصل می کرده. یه دفتری بوده که چندین خانم همین طور موازی هم همچین کاری می کردن. چهل تا چهل تا ازدواج سرمیدادن. حقیقت اینه که این تصویر ، تصویری نیست که من از گونه ازدواج در ایران دارم. بعد در ادامه این برنامه مستند برای یک زوجی خواستگاری و ... رو نشون داده و بحث سر مهریه. چیزی که من از عنوانش هم حالت تهوع بهم دست میده. حالا استادم اومده بود میگفت پسر ه گفته یازده تا سکه ، بابای دختره گفته هزار و صدتا. حالا به شوخی به من گفت تو چند تا سکه می ارزیدی؟! من اومدم توضیح بدم که تو فرهنگ ما مهریه چرا بوده و حالا به این افتضاحی هم نیست. در خلال صحبتم دیدم دقیقاً به همین افتضاحی ه. صحبت از پنج حق (فرزند، شغل، سفر، محل زندگی و طلاق) به میان آمد و یاد صحبت هام با الآنی تو ایران و اجحاف های بدیهی حقوق خانم ها و یاد بحث کوتاه ولی بی حد مزخرف مهریه که با پوآن اخیراً داشتیم و دوست نداشتم توضیحی بیشتر بدم. قانونمون رو دوست نداشتم و نمی خواستم و نمی تونستم از چیزی اش دفاع کنم. چی باید می گفتم. مهریه مثل عذر بدتر از گناه بود برای توضیح نداشتن حق طلاق.

بعد اومدم رفع و رجوع کنم گفتم ولی چیزی که هست اینه که بیشتر آدم ها اینجوری فکر نمی کنن تو ایران. تو ایران قانون یه چیزهایی میگه ولی بیشتر مردم فرهنگشون با حدی که قانون میذاره متفاوت ه. مثلاً اگه تو هند و پاکستان قانون حد بهتری رو توصیف می کنه، عرف جامعه هنوز خیلی پایین تر از اون حدقانون هست. مثلاً تو ایران تو شرایط عادی (و بغیر دعوا) من کسی رو نمی شناسم که شوهرش بهش اجازه نداده باشه کار کنه، من کسی رو نمی شناسم که برای سفر... یوهو حرفم رو خوردم... استادمم گفت خوب تو یه قشر تحصیل کرده و مدرن ایرانی رو می شناسی. فکر می کنی تو روستاها پدری دختر 9 ساله اش رو به اجازه ی خودش نمیده به مردی؟ می خواستم بگم نه به اون حد. ولی یوهو نگاه یه نفر بهم اجازه نداد. گوش هام سرخ و داغ شده بود. دوست داشتم بحث تموم بشه... و گفتم :" من این نمودارها رو کشیدم و فصل دوم تز رو آوردم بالا.." در حالیکه هنوز نگاه اون یه نفر دنبالم بود....

ماجرا این بود که اهواز بودیم، رفته بودیم پارک ساحلی. یه بعد از ظهری بود که تارا خوابیده بود و من و پوآن و آریو پیاده رفته بودیم ساحلی که آریو بازی کنه.  تو پارک یه پسر هفت هشت ساله هم تو سرسره ای که آریو بازی می کرد داشت بازی می کرد. من دوربین به دست سعی می کردم از آریو عکس بگیرم و حواسم بود کس دیگه ای تو عکس هام نیفته. این پسره رد شد، و صدا کرد مامان مامان، یه خانم بسیار لاغر با عبا  که دستش بند یه بچه سه چهارساله بود برگشت، و جواب پسره رو داد. نگاهم تو نگاه مامان پسر قفل شد و شوکه شدم. یه دختر بچه نحیف و ظریف که به ضرب و زود روشن کردن رنگ ابرو و نازک کردنش و پوشیدن کفش پاشنه بلندی که راه رفتن رو براش سخت کرده بود خودش رو می خواست بزرگتر جلوه بده. هرچی خواستم فکر کنم دیدم ممکن نیست سنش حداکثر 15-16 ساله . دلم آشوب شد. نمی تونستم چشم ازش بردارم... خودش بچه بود ، به راحتی می تونست خودش هنوز از تاب سواری لذت ببره... بعد متوجه شدم سه تا بچه تو پارک هستن که مامان صداش می کنن. چی از زندگی فهمیده بود، سعی می کرد نگاهشو از من بدزده، و من دلم براش کباب بود. نگاه بچگانه اش تا روزها واقعاً آزارم میداد.

من دفاعی ندارم از قوانین و فرهنگم. قانونمون حداقل این رو مجبور نمی کنه، این فرهنگ ماست، و من اگه بخوام عادل باشم و خودم رو ازش جدا نکنم، باید بپذیرم یا باید این حداقل عزت نفس رو داشته باشم که بگم از این موارد هم هست. و لابد اگه من تو نیم ساعت تو پارک بودنم یه نفر رو دیدم بیشتر از یه نفر تو هفتاد ملیون هست آمارش. کاش اوضاعمون کمی بهتر بود. کاش حداقل هایی رو داشتیم.

استادم کمی دلدارانه گفت ما هم نه خیلی قبل اوضاع خوبی نداشتیم. مادرمن وقتی ازدواج کرده دیگه حق کار کردن نداشته، کلیسا هنوز هم حق طلاق برای کسی قایل نیست، ... تغییر می کنه. اصلاً چرا باید وقتی قانون ازدواج تو کشورتون اینجوری ه کسی ازدواج کنه؟ گفتم خوب چی کار کنن مردم؟ گفت همین طوری زندگی کنن... گفتم بدِبدبدتر شد... بگذریم برویم سراغ همون تز داغانم که وضعش فقط از قوانین ما بهتره. و این یکی رو گمونم تا حد زیادی فرهنگمونم نپذیره...

الهه

پ.ن: خبر فوت مادر یکی از دوستانم چنان شوکه ام کرد که تا لحظاتی یخ زده بودم و... بسیار صبر لازم هست برای چنین مصیبتی و برای خودش و خانواده اش آرزو می کنم. امیدوارم براشون این روزهای مصیبت زده آسون بگذره .

پ.پ.ن: من هنوز به خدای خودم امیدوارم و منتظرم زن دایی ام خوب بشه. ممنون از همه همدردی ها و ممنون که دعا می کنید. و محتاجیم به دعایتان.