۱۳٩٥/۱٢/٤
سنگین

از آن روزهاست که سنگین بیدار میشوی. به خودم خیلی وقت است قول دادم صبح ازتوی تخت فیس بوکم را باز نکنم که خبرهای بد این ور و آن ور که کاری ازدستت نمی آید و فقط کل روز و روزگارت را خراب می کنند صبح اول صبح نخوانم.

ولی نمی شود انگار صبح که بیدار میشوی سر به موبایل نزنی و "پوش نوتیفیکیشن" ها را نبینی. تلگرام خبر خوب داشت برای یکی از دوستانم و مادرش خوشحال شدم ، اسکرول کردم پایین تر ، پسردایی ام چیزی نوشته بود دقیق نفهمیدم، "ارتباط مادرم از این دنیا قطع شده..." و سیل پیام های تسلیت بود که طول مدتی که لباس بچه ها را تنشان می کردم و صبحانه می دادم و میگفتم بدو برویم مدرسه و مهد جاری بود تو تلفنم. اشکم می آمد... در این دنیا مثلاً حقیقی مثلاً زندگی می کردم و بیشتر متعلق به همان گروه کوچک خودمانی  مجازی "اقوام من" بودم، آنجا بودم و اشک میریختم و نمی دانستم باید به کی تسلیت گفت... تسلیت گفتن هیچ وقت آسان نبوده... من همیشه فقط مواجه نمی شوم... صورتم را از روی گوشی برمیدارم، اشک هایم را پاک می کنم و دم موشی تارا رو محکم می کنم، راهی می شویم. نمی دانم کجا باید باشم. دیوار آوار می شود، صدا در گلو می شکند. فاصله طوق تنگ روی گردنم میشود و نفس نمی کشم. تصویر  تصویر زندگی مان و خاطرات مشترک ما و زن دایی ام، باور نمی کنم نباشد... نمی شود نباشد، فامیل تکیه گاه می خواد از این تکیه گاه هایی که دلت به بودنشان قرص است... از اینکه نزدیک ترین های زندگی ام اینجا، با همه ی این داشته هایم انگار غریبه اند آزرده تر میشوم . نگاهم را از بچه ها می دزدم و به سختی به مدرسه و مهد تحویلشان میدهم. دوست ندارم کسی را ببینم. زود خودم رو به این گوشه می رسانم. پشت مانیتورم در "به خیال خودم تنهایی" ام پنهان میشوم و بی صدا همه اشک می شوم و می بارم... از رسم بیرحم زمانه می نالم ، از ناتوانی و از درد دو صد چندان فاصله. از آسمان دلگرفته این شهر که می بارد ، ...

اشک است و اشک است و اشک و آخرین نگاه ما که قاب ماندگار ذهنم شد و هزار تصویر شاد کودکی...

تلخ تلخم... نه مثل هیچ چهارم اسفندی.