۱۳٩٥/۱٢/۱٢
پرنگرانی

اسفند عجیبی است... پر استرس و نگرانی و سنگین. البته تقریباً همه اسفندها کمی نگرانی داخلش هست... ولی امسال مزید برعلت است.

نگرانی برای سلامتی عزیزان خوره است به جان آدم. خورده میشوی سلول سلولت رو می کنی امید و نفس میکشی. انگار داری تمام میشوی...

اینجاها هست که نگرانی های روزمره ی "اولین اردوی خارج شهر" پسرت هم به تن سر شده ات اثر نمی کند. کمی مزید برعلت هست ولی مقدارش کم است... شاید چون حتی نگرانی اش از جنس دیگریست لحظاتی فقط حواست را پرت کند.

امیدوارم خورشید پر قدرت تر بتابد. صبح روشن تر می آید.

الهه

پ.ن: امروز آریو با ب. اس .او رفتن اردو یه جای تفریحی، و اولین باره با اتوبوس جایی میره بدون ما. برای خودش هیجانی نبود ولی دل ما/من آشوب بود ولی با لبخند روانه اش کردم و گفتم حتماً خیلی خوش میگذرد.

پ.پ.ن:  نگرانی عمده ی این روزهای عمه بودنم دیوانه ام می کند ولی پرامیدم. توکل کرده ایم.